close
تبلیغات در اینترنت
نقد و نظر و حاشیه

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 585
  • کل نظرات : 57
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 46
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 35
  • بازديد ديروز : 121
  • بازديد کننده امروز : 4
  • بازديد کننده ديروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 0
  • بازديد هفته : 338
  • بازديد ماه : 442
  • بازديد سال : 442
  • بازديد کلي : 442
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.162.224.176
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تبلیغات

پخش کننده

پخش تصادفی بیش از ۵۰۰ دقیقه موسیقی سنتی ایرانی

786

جداکننده

برای پرهیز از اطاله کلام، چند مصداق از تلمیحاتی را که مدعی شده ام در وحدت شعر نقش دارند، خلاصه وار ذکر می کنم. نقش این تلمیحات در سه زمینه تبادر، تصویر و مفهوم متفاوت است. یک دسته از این تلمیحات صرفا در حد تبادر هستند و آنچنان که من می فهمم، نقش تصویری یا معنایی چندانی درشعر ندارند. با این حال شاهدیم که چگونه به نحو مرموزی، خود را در جای جای شعر جای می دهند. مثال عینی آن را در شعر «به باغ همسفران» شاهدیم. در این شعر به دفعات به همخوانی متن با داستان حضرت موسی برمی خوریم:


صدا کن مرا،...
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که از انتهای صمیمت حزن می روید. (هشت کتاب/ ص 394 و 395)
تبادر دارد به ندای خداوند از میان درخت، در سرزمین طور.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.


می تواند اشاره ای باشد به غافلگیرشدن حضرت موسی؛ زیرا برای آوردن آتش رفته بود و با حضور خداوند، مواجه شد.
بیا زندگی رابدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
دو دیدار، متبادر به دو مقالات حضرت موسی با خداست.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
تبادریست به ید بیضاء موسوی.


مرا گرم کن یادآور بوته آتشی است که موسی برای گرم کردن خود و خانواده اش می خواست از آن آتشی بگیرد. با توجه به فضای کلی پیام شعر، مشخص است که این همه تلمیحات مکرر، تأثیری در آشکار ساختن معنای شعر ندارد و تنها می تواند یک تبادر ذهنی باشد.
دسته ای دیگر از تلمیحات که غنای بیشتری دارند، از حد تبادر به مرز تصویر رسیده اند. نمونه جالب آن شعر «تپش سایه دوست» است. در این شعر، سهراب با جمعی از دوستانش، مشغول سیر و سفری تفریحی در دامنه طبیعت است:


پای پوش ما که از جنس نبوت نبود ما را با نسیمی از زمین می کند. (هشت کتاب/ ص 367)
پای پوشی از جنس نبوت، تلمیحی است به کفش های بالدار مرکور ) mercure(، خدای رومی. این خدای رومی برابر با هرمس، خدای یونانی است که معمولا یکی گرفته می شوند. او پیام آور(جنس نبوت) خدایان و پیک مخصوص زئوس خدای خدایان- بر روی زمین بود. کفش های بالداری داشت که موجب می شد از هر پرنده ای سریع تر بپرد. سهراب و دوستان او نیز چنان احساس سبکی می کنند و سریع راه می پیمایند که گویی کفش های افسانه ای بر پا دارند و با کوچکترین وزش باد، مانند مرکور به هوا برمی خیزند. اما ذهن نکته بین سهراب، پیوندهای بیشتری را در بین گروه مسافر خود و این خدای افسانه ای می یابد: مرکور (هرمس)، حامی و راهنمای مسافران بود و آنها را در راههای خطرناک یاری می رساند. همچنین از علایم او، کیسه ای بر دوش (کوله بار)، چوبدستی طلایی به دست و کلاه لبه بلندی بر سر است، دقیقاً مانند تصویری که سهراب و دوستانش دارند:
می گذشتیم از میان آبکندی خشک
از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار
کوله بار از انعکاس شهرهای دور...
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد.


چوبدست مرکور (هرمس) از درخت غار بود. مشهور است که این درخت، هزارسال عمر می کند و دارای برگهای دایمی و پیوسته سبز است. بهار جاودان بردن چوبدست می تواند اشاره به این موضوع باشد.
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.


در تصاویر چوبدست، هرمس، دو بال کوچک را بر سر آن می بینیم. هنگام پرواز هرمس، این بال ها به جنبش درمی آمدند. لذا در این مصراع هم، سهراب از این اسطوره برای تصویرسازی بهره می گیرد.
ما گروه عاشقانه بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت.
افسانه ها، هرمس را اغلب به صورت پیام آور صلح و صفا و برقرارکننده آشتی بین خدایان تصویر می کنند. رفتن تا صفای بیکران اشاره ای هم به این رسالت صلح جویانه، هرمس دارد؛ زیرا یکی از معانی صفا، صلح و آشتی است. از میان اساطیر ملل مختلف، اسطوره های یونانی به جهت گستردگی و تنوع خود جایگاه مهمی در شعر سهراب یافته اند. دو نمونه دیگر از اسطوره های یونانی را- یکی با قراین آشکار و دیگری با قراین پنهان- ذکر می کنم:
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد. (پیغام ماهی ها/ ص 356)


پسر روشن آب، اشاره است به گانی مد) Gany mede(، زیباترین فرد بشر (پسر روشن). گانی مد توسط زئوس- خدای آسمان- که به شکل عقابی درآمده بود، ربوده شد. او ساقی خدایان در کوه المپ بود. همچنین او را همان برج دلو می دانند که آشکارکننده نسبت او با آب است. اما نکته اینجاست که از کجا می توان چنین تلمیحی را حدس زد؟ بارها اتفاق افتاده است که ضرورت وجود تلمیحی را حدس زده ام، بدون آن که بتوانم آن را تشخیص دهم. به عنوان مثال، در مصراع «باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود» (صدای پای آب 1 ص 275)، حدس می زدم که «دایره سبز سعادت» استعاره از بهشت است و سهراب می خواهد باغ دوران کودکی اش را به گوشه ای از بهشت تشبیه کند.

به همین دلیل، برایم مسلم بود که باغ بهشت شکلی دایره ای دارد و این مطلب را بعدها در اساطیر یافتم. رمز کار در کجاست؟ در مورد این بخش شعر «پیغام ماهی ها» جواب ساده است: تشبیه آب به پسر روشن و همچنین تشبیه خورشید به عقاب (اگرچه در میان اساطیر اقوام آزتک سابقه دار است)، دارای وجه شبه زیباشناسانه نیست و مسلماً سهراب با این توان شاعری خود، کسی نبود که به دنبال چنین تشبیهات ساده و غیر هنری برود. همین ایمان به ظرافت های هنری سهراب، گوش ما را برای شنیدن حرف های اساطیری شعر روان او تیز خواهد کرد. مورد دشوار دوم را بخوانیم.
و من، در طلول گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد. (به باغ همسفران /ص 397)


اینکه می گویم دشوار به این دلیل است که هیچ قرینه، لفظی، مرا به وجود تلمیح در این مصراع راهنمایی نکرد جز واژه «انگشتان»(11) که گوشه چشمی دارد به ائوس) EOS(، الهه سپیده دم یونانی که هر روز صبح با انگشتان صورتی رنگ خود دروازه های آسمان را برای طلوع خورشید می گشاید. «در تمامی تمدن ها، سپیده دم قدس سره ائوس[ با انگشتان پشت گلی خود، نماد شادی آفرین بیداری در نور بازتابیده است. (12)»
اما بهترین این گونه تلمیحات، تلمیحات معنایی اند که فهم کل شعر در گرو کشف آنهاست. یک نمونه موفق از این گونه تلمیحات را مرور می کنیم:
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.


ادامه مطلب را دریابید.


ادامه مطلب

به بحث خودمان باز می گردیم و مثالی از پیوند تلمیحی میان دومصراع را در شعر «ورق روشن وقت» مرور می کنیم. سهراب دراین شعر، یک روز از زندگی خود را از صبح زود تا هنگام شب شرح می دهد. از هجوم روشنایی صبح و آمدن آفتاب می گوید، تا جمع شدن ابر و بارش باران در ساعت نه. هوا صاف می شود و نیمروز فرا می رسد. بعداز صرف ناهار، سهراب مشغول پوست کندن یک پرتغال می شود و دست هایش پرتقالی می شود:
دست های من در رنگهای فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می کندم.
شهر در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!(ورق روشن وقت/ ص381)

جالب است! درحال پوست کندن پرتقال، بدون مقدمه از پیدایی شهر در آینه می گوید. ظاهرا این مصراع شکافی را میان سطرهای پیش و پس خود ایجاد کرده که به آسانی بندخوردنی نیست. غوری درمعنی شعر کنیم: سهراب در آیینه شهر دوستانش را می جوید، و برایشان آرزوی روزهای پرتقالی دارد. مفهوم پرتقالی بودن اوقات روز را در خود روشن کرده است: اوقاتی که با پوست کندن یک پرتقال، انسان بتواند در رنگهای بودن غوطه ور شود(7) منظور از بودن، حضور در زمان حال یا به عبارت بهتر، حضور در هستی است که در شعر دیگری هم از آن یاد می کند:
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلاب بودن. (صدای پای آب، ص288)


«حضور» تعبیری عارفانه است که آن را به حضور قلبی یا حاضر وقت بودن تعریف کرده اند. با توجه به این مطلب، مسلم می شود که پرسش سهراب از کجایی دوستانش، پرسش از مکانشان نیست؛ بلکه این پرسش درارتباط با مفهوم «بودن» معنا می یابد. دوستان سهراب از پیش از غایبند، اما برایشان هرکجا که باشند، آرزوی حضوری عارفانه دارد. به عبارتی دیگر، زیرساخت معنایی جمله را درصورت بسط آن، می توان چنین خواند: «کاش دوستان من اینجا بودند و شنا درجریان هستی را تجربه می کردند؛ با این حال در غیبت آنها نیز، اوقاتی پرحضور برایشان آرزو دارم.» سهراب حال خوشی را تجربه می کند که دوستانش را بی بهره از آن نمی پسندد. این ربط درچند بند قبل شعر که از کجایی دشمنانش می پرسد، واضح است:
دشمنان من کجا هستند؟
فکر می کردم.
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهدشد. (ورق روشن وقت/ ص380)


یعنی دشمنان من چقدر غایب و غافل هستند که در پیش شمعدانی ها هم که حاضر می شوند، شمع شقاوت دلشان آب نمی شود. چرا که گلهای شمعدانی درنظر سهراب به قدری زیبا هستند که فکر می کرد سنگین ترین دلها را آب، و عمیق ترین کینه ها را محو کند. اما افسوس که حضور شمعدانی ها نیز حریف غیبت دشمنان سهراب نمی شود. از این غیبت در زبان عامیانه، با اصطلاح «درباغ نبودن» تعبیر می کنیم که به خوبی رساننده مفهوم موردنظر ماست. پس می توان این پرسش را در ارتباط با واژه حضور و همچنین فکرکردن سهراب، این گونه معنی کرد که دشمنان من در چه سطح فکری هستند؟ یا چرا آنقدر کوته نظرند؟ اینجاست که پرسش سهراب با ندای «این الملوک»(8)عرفا شباهت جالبی می یابد.


این حد فهم من از متن شعر است، فهمی که شاید بتوان ادعا کرد که در ذهن، صورت منسجمی به این بند می دهد؛ اما با این حال هنوز این وصله ناجور«شهر درآیینه پیدا بود» تو ذوق می زند. شاید برای توجیه این مصراع راههای مختلفی بیان شود اما من سعی خواهم داشت، آن را با صنعت تلمیح توجیه کنم. برای این کار به سراغ کتاب «معجم البلدان» می رویم که در ذیل لغت بابل، از هفت شهر افسانه ای بابل و هفت اعجوبه ای که در آنها بود، می گوید: درمورد اعجوبه، شهر چهارم نیز چنین می خوانیم: «در شهر چهارم، آینه آهنینی آویخته بودند و چون یکی از ایشان گم می شد و متفحص حال او می شدند، در آن می نگریستند، او را همچنانکه بود می دیدند. (9)و به یاد بیاوریم که سهراب نیز در آیینه ای شهرنما، به دنبال دوستان خود می گشت.

به گمانم تقارن و تطابق این اسطوره با مصراع شعر سهراب به قدری هست که پیوند میان دومصراع مورد بحث را تا حدودی تضمین کند. اما این تطبیق، برای مخاطب بصیر شعر ابتدای کار است؛ چرا که این اسطوره با کشف راز و رمزهایش، ابواب جدیدی از معانی را می گشاید که هویداکننده ربط آن با شعر سهراب است. سهراب هر اسطوره را از پشت حجاب نماد آن می نگرد. با تهی کردن افسانه مذکور از رمز، با چه حقیقتی روبرو خواهیم شد؟ شهری که تمام اهالی آن در هرکجا که باشند، حاضرند و هرگز گم نمی شوند(ایهامی به گمراه شدن) و از حال یکدیگر نیز باخبرند. سهراب در اشعارش از چنین سرزمینی که ارتباط و پیوند میان اهالی آن بسیار قوی است، در دو جا یاد می کند:
غنچه ای می شکفد، اهل ده باخبرند (آب/ ص347)
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است که
خبر می آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک (واحه ای در لحظه/ ص361)


سهراب باخبری اهل ده را به جهت صفای آینه دل آنها می داند:
مردم بالادست چه صفایی دارند (آب/ص346)
و این درحالی است که درمحیط خود، خلاف این موضوع را شاهد بود: «هیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته (10) پس این آینه را طبق سنت شعری، می توان کنایه ازدل خود سهراب گرفت. دلی که به جهت صفا یافتنش، نه تنها با مردم شهر که با کل هستی پیوند می یابد.

پی نوشت ها:

7- سهراب در شعر صدای دیدار، از نگاه شهودی و عمیق خود به میوه ها می گوید و این درحالی است که نگاه همشهریانش از حد بریدن (خط مماس) و خوردن میوه ها فراتر نمی رود: بینش همشهریان، افسوس/ برمحیط رونق نارنج ها خط مماسی بود (صدای دیدار / ص370).
8- کجایند پادشاهان؟/ ندایی است که عرفا درحالت جذبه فریاد می زدند. در «تذکرة الاولیا»، در ذکر ابراهیم بن ادهم می خوانیم: «چون واردی از غیب بر او فرو آمدی گفتی: کجااند ملوک دنیا تا ببیند که این چه کار و بارست تا از ملک خودشان ننگ آید». تذکرة الاولیاء شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، تصحیح: نیکلسن، انتشارات منوچهری، ص 98.
9- و فی المدینه الرابعه مرآه من حدید، فاذا غاب الرجل عن اهله، و احبوا ان یعرفوا خبره علی صحته، اتوا تلک المرآه فنظروا فیها، فراوه علی الحال التی هو فیهما. المعجم البلدان، ابی عبدالله یاقوت حموی، جزء الاول، ذیل بابل، ص 311، ترجمه متن از لغتنامه دهخدا است. رک: ذیل بابل.
10- هنوز در سفرم (شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری)، به کوشش سپهری، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ سوم 1382، ص 100.

بیاییم تمعق در شعر را از واژه، «چرخ» شروع کنیم. چرخ پیوندی دیرین با شهرنشینی و مدنیت دارد. چرخ از نخستین اختراعات جوامع شهری است؛ آن هم تمدن باستانی سومر. پر بیراه نیست اگر بگوییم که چرخ زندگی شهری با اختراع چرخ به حرکت می افتد. پس فعلا ربط بین چرخ و شهر مشخص می شود؛ اما هنوز رابطه، چرخ وگاری و مرگ پوشیده است. باز هم در اعماق تاریخ به جست وجو می پردازیم:«نخستین چرخ هایی که نشانشان درتاریخ مانده، چرخ های ارابه ای است خاص حمل اموات، که کاتبی سومری در 3500 سال پیش از مسیحیت، آن را تصویر کرده است (3).

گمان می کنم حال ربطی بین چرخ، گاری و مرگ یافته ایم که انسجام هنری این بند را محقق می سازد. اما نکته مهم، نتایج این کشف است، زیرا مشخص می کند که نگاه سهراب به معضل زندگی شهری، نگاهی ریشه ای و روییده از اعماق تاریخ است. سهراب می داند که نخستین نشانه های زندگی شهری که به دستمان رسیده، با مرگ گره خورده است؛ و می داند که چرخ این گاری ازهزاران سال پیش- یعنی نخستین روزهای جریان چرخ تمدن - به سمت مرگ درحرکت است. مرد گاریچی هم که حمل کننده اموات است، از یکنواختی زندگی چنان به تنگ آمدو خسته شده که حسرت آسودگی مردگان پشت ارابه را دارد و خواهان خوابیدن درکنار آنهاست. سهراب به گوشه چشمی شاعرانه، گوشه ای به زندگی شهری می زند.


ادامه را در یابید.


ادامه مطلب

پخش کننده

786

جداکننده


افزونه های کمکی

اگر مرورگر شما دارای افزونه های کافی برای نمایش امکانات صوتی و نمایشی این وبلاگ نیست.برای این منظور افزونه های زیر را دریافت و نصب کنید
Adobe Flash Player For:

Version:29.0.0.140 pass:soft98.ir

Adobe Flash Player For:

Version:29.0.0.140 pass:soft98.ir

تبادل لگو

وبلاگ شخصی هادی فرهنگ دوست
لوگوی ما برای تبادل لوگو





رتبه الکسا

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد