close
تبلیغات در اینترنت
ایران قبل از اسلام

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 585
  • کل نظرات : 57
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 46
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 36
  • بازديد ديروز : 121
  • بازديد کننده امروز : 4
  • بازديد کننده ديروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 0
  • بازديد هفته : 339
  • بازديد ماه : 443
  • بازديد سال : 443
  • بازديد کلي : 443
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.162.224.176
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تبلیغات

پخش کننده

پخش تصادفی بیش از ۵۰۰ دقیقه موسیقی سنتی ایرانی

786

جداکننده

هنر ما قبل  تاريخ به سه دوره مهم تقسيم مي شود :

الف- دوره پالئولينيك     ب- دوره نئوليتيك   ج-  دوره برنز  و آهن

در اين دوره كه از نظر زمان دورترين نقطه تاريخي را در بر مي گيرد .اولين گام هاي بشر براي ساختن ابزار و وسايل مورد احتياجش برداشته شد. از اين دوره آثاري  در غارها بدست آمده است .

از اين دوره آثاري از مجسمه و نقاشي در دست است مانند: ونوس ساويذيانو – ونوس ويلندورف حدود 15000- 10000 ق م و نقاشيهاي غار آريژ  .

 

ب- دوره نئوليتيك: ( نوسنگي  )

اولين آثارمعماري و بناهاي ساخته شده دست بشر در اين دوره بوجود آمده است . زيرا دوره يخبندان به پايان رسيد.

 

ج- دوره برنز و آهن :

اين دوره از زماني آغاز مي شود كه فلزات ساخته مي شوند .در اين عصر شهرسازي اهميت پيدا مي كند. دراين دوره است كه ما با تمدنهاي عظيمي چون مصر ، بين النهرين و مديترانه آشنا مي شويم .

هنر بدوي 

امروز هنوز قبايلي  يافته مي شوند كه در شرايط عصر پارينه سنگي زندگي مي كنند.مانند جامعه هاي بدوي آفريقاي استوايي وجزايرجنوب اقيانوس  آرام و دو قاره شمالي و جنوبي آمريكا .

جامعه هاي بدوي دراساس روستايي ومستغني از غير اند ، واحدهاي اجتماعي وسياسي آنها به ترتيب دهكده وقبيله است، نه شهر و دولت . دو دوام و قرارشان مبتني برحفظ رسوم وسنن است.بي ياري اسناد و اوراق نوشته شده قسمت عمده آثارهنري جنبه مذهبي دارد. تنديسها خلاصه و اغراق شده از آثار پيكر آدمي است .

دراغلب تنديسهاي آفريقايي  پيكر انسان بطور تجريدي  و دور از واقع گرايي  نشان داده شده است درتنديسها اغراق ديده مي شود . مثلا در پيكر انسان سر بزرگتر ساخته شده است .

در بين سرخپوستان نقاشي موقتي بنام نقاشي  شني كه توسط جادوگر قبيله به وجود مي آيد و او در مراسم مربوط به مداواي بيماران به كار مي رود و در مراسم براي تضمين موفقيت در شكار و افزايش  قدرت انسان به كار مي‌رود .


هنر مصر 

هنرمصر از قديمي ترين و شكل گرفته ترين نوع هنرهاست .

اختراع خط حدود 5000 سال قبل يكي ازپيروزيهاي زودرس وضروري  تمدنهاي بين النهرين و مصر بود .

تاريخ مصر به سه دوره مشخص تقسيم مي شود .

پادشاهي كهن:آثار مصري از 3000 تا 500 سال ق . ه به نحوي با هم شباهت دارند .

طرز فكر مصريان اين بود كه هر شخص بايد بكوشد تا درزندگي خود وسايل خوشبختي  پس از مرگش را فراهم آورد. از اين رو هرفرد مصري  مي بايست آرامگاه ابدي خويش را چون جايگاهي همانند و يادآور محيط زندگي     روزانه اش ترتيب  دهد .

تا روح وي كه در زبان مصري « كا »خوانده مي شود درآن احساس آسودگي كند و نيز مي بايست كالبدي جاوداني از خود باقي بگذارد . تا «كا» بتواند در آن حلول كند و به زندگي خود ادامه دهد . براي اين منظور جسد را موميايي  مي كردند. واز بيم آنكه جدم ازميان برود پيكره ايشان را از سنگ و فلز      مي ساختند .

مشهورترين مقابر از نوع مصطبه مقبره پادشاه زوسر است .

در دوره سلسله سوم اين مقابر شكل هرم هايي پله دار بخود گرفت. سير تكاملي اهرام در دوره سلسله چهارم با  ساختمان هرمهاي سه گانه   به اوج خود رسيد .

پيكره خفرن پادشاه را نشسته بر تخت سلطنت نشان مي دهد . درحالي كه شاهين با بالهاي خود پشت سر او را مي پوشاند . پيكره موكرينوس جانشين خفرن و سازنده سويني هرم جيزه  حدود 2500  ق م يكي از بهترين مجسمه‌هاي اين دوره است . كاتب نشسته 2400 ق و م كه چهار زانو نشسته از نمونه‌هاي بسيار خوب مجسمه سازي اين دوره است .

 

پادشاهي ميانه

در دوره امپراتوري ميانه مصر دچار اغتشاشات داخلي و حمله اقوام گوناگون تغيير شكل مي دهد . بهر حالت آثارعمده اي از اين دوره نيست . مهم ترين آثار اين دوره يكي معبد آمنه مه و ديگري معبد آمون است . مقابر نيز در كوه و صخره ها بوجود مي آورند .

پادشاهي جديد : اين دوره دوران شكوه و عظمت معماري است . معابد توت موس و آمنهوپت سوم در كارناك و بعد لوكسور و معبد آمون در كارناك  از آثارمعماري اين دوره اند . در اين دوره زيبايي و ظرافت معماري را تكميل مي‌كنند . در دوره سلسله بيستم  بار ديگر آثار هنري رو به سادگي  مي روند. نمونه معابد عبيد و خنشو مي باشند.

نقش  برجسته  و نقاشي در اين دوره رشد مي كند . مانند نقش برجسته مقبره حور محب سقاره حدود 1355 ق . م .

 

هنر بين النهرين

بين النهرين تشكيل مي شودازد و سزريز جداگانه و مشخص سومريها وآشوريها .

1- سومريها : اين قوم از قديمي ترين اقوام جهان به شمار مي روند . لوحه هاي هنري  و زيبايي از اين دوره بجاي مانده از جمله لوحه جنگ  و صلح عقابها نارام  سيني يا فتح و پيروزي  .

سومريهامعابدوزيگوراتهايي بوجودآورده اندو تعدادي نقاشي ديواري(فرسك)  معماروسلطان معروف سومر « گودآ » كه به سلطان (آگاش شهرت دارد در توسعه هنر سومر سهم بسزايي  دارد . ديگر اور نامو پادشاه شهر اور بود كه بزرگترين  زيگوراتها از جمله به ارتفاع 21 متر و در سه طبقه از خشت خام و آجر ساخت .

2- بابل : حكومت بابل بوسيله ساميها و در2000 سال قبل از ميلاد بوجود آمد وتمدن درخشاني را پايه گذاشت . حمورابي پادشاه معمار وقانوگذار بزرگ آنزمان سلطان  بزرگ اين سرزمين بوده است . وي اولين لوحه قوانين را تدوين نمود ودرساختن بابل كوشش فراوان كرد . در بالاي كتيبه  حمورابي  مثال خودش را در برابر خورشيد خدا مصور ساخت .

3- آشور:آشوريان برخلاف سومريان مردمي جنگجو بودند.دوره شكوه وعظمت اين قوم درهزاره اول قبل از ميلاد مسيح بايد دانست.آنان از سومريها تقليد مي كردند ولي دركاخ سازي به تجمل بيشتري دست زدند.از جمله كاخ  سارگون دوم در خرساباد متعلق  به نيمه دوم  قرن هشتم ق . م است .

ازآشور بانيپال  نقش برجسته هاي زيادي به جاي مانده كه اغلب او را در حال جنگ با دشمن و يا شير نشان مي دهد .



مابقی مقاله ام را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

هجوم نو مسلمان با رهبری خود خوانده عمربن الخطاب به سرزمین های امپراطوری ساسانی به کی باره و طی یک جنگ نبوده است.بلکه ابتدا چندین مرتبه به مرز های ایران تجاوز و کشتارمرزنشینان را انجام داده وچون ضعف حکومت ساسانی برایشان معین شد واز سویی دیگر وضع اقتصادی بسیار عالی ایرانیان آن زمان در شهر هایی مثل بصره و مداین و ... به گوش ایشن رسیده بود و خود با غارت شهرهای مرزی به غنایمی بسیار فراتر از حد تفکرشان رسیده بودند ، نامه هایی توسط فرستادگان و گماشته های حکومتی به خلیفه ی کشور گشا عمر نوشتند و شرایط را توضیح دادند.او که شرایط را مناسب دید شروع به جمع آوری عِده و عَده کرد.هر قشری را با زبان خودشان قانع میکرد.

باز آفرینی آرایش نیروهای ایرانی و عرب در اطراف کربلا



متدینین را به نام بهشت در هر دو سرا و شراب شهادت.ریا کاران را به قدرت و کنیز داری درلباس اسلام و بسیاری را نیز مستقیم به عنوان رسیدن به زر و رفاه و... دعوت کرد.این ها نظر نویسنده نیست.بلکه همه بر اساس مستندات تاریخی بسیاری در کتب تاریخ نگاران غالبا سنی است که گرچه تمام تلاششان را برای ظاهر سازی به عنوان جنگ اسلام و دنیای کفر و براندازی طاغوت کرده اند ولی آنجا که میخواستند از کثرت غنائم و ... سخن به میان آورند به مصداق بیرون آمدن دم خروس از دستارشان هدف اصلی مهاجمان و چرایی تایید ایشان از سوی نویسندگان بعدی مشخص میشود.
سپس عمر بن خطاب به حكومت رسيد و مدت حكومت او سيزده سال بود. عمر تصميم گرفت به عراق لشكر گسيل دارد، ابو عبيد بن مسعود را كه پدر مختار ثقفى است خواست و براى او رايتى براى فرماندهى پنج هزار مرد بست و دستور داد به عراق برود، عمر براى مثنى بن حارثه نوشت كه با همراهان خود به ابو عبيد ملحق شود.تک تک جملاتم را میتوانید به عنوان نظریه در نوشتارهای قبلی و بعدی با خواندن متون استنادی بدون دخل وتصرف ،اثبات شده بیابید.



جهت لشکرکشی‌های مسلمان در درون شبه‌جزیره عربستان و تازش‌هایشان به ایران و روم

 نکته قابل توجهی که در این نبرد وجود داشت این است که بسیاری از قبائل عرب که در این حمله شرکت داشتند اصلاً به انگیزه ی دفاع از اسلام و گسترش دین خدا نیامده بودند.
 
آنان به دلیل تجربه ای که در سفرهای تجاری و یا شنیدن اخباری درباره حاصلخیزی خاک ایران کسب کرده بودند به قصد نجات از آن وضعیت ناپایدار اقتصادی که در شبهه جزیره ی عربستان به دلیل خشکی آب و هوا گرفتار آن شده بودند، در یورش به ایران شرکت نمودند.
 
برخی از این قبائل اصلاً مسلمان نبودند. بخشی از آنان مانند اعراب بنی کلب مسیحی بودند. آنان دیده بودند سفره ی گسترده ای پهن شده بنابر این، فرصتی جهت غارت مهیا شده بود تا آنان بتوانند از مواهب این سرزمین استفاده کنند.
 
تصویری باز آفرینی شده از رستم فرخزاد قهرمان ایرانی
 
 

نبرد قادسیه از آن جهت که اعراب توانستند با امکاناتی کمتر از یگانهای ارتش ساسانی به پیروزی نائل شوند برای آنان مهم جلوه کرده است.در سال ۶۳۳ میلادی در دومین سال پادشاهی یزدگرد، نخستین جنگ سرحدی بین ایران و اعراب بنام جنگ زنجیر درگرفت که به شکست ایران خاتمه پیدا کرد.یکسال بعد رستم فرخزاد حاکم خراسان که در این وقت نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب می‌گشت، به فرماندهی کل قوای ایران برگزیده شد. او توانست در جنگی بنام جنگ پل قوای اعراب را شکست دهد.

 

امپراطوری ساسانی قبل از هجمه اعراب تازی

در سال ۶۳۵ میلادی، عمر از کارهای شام فراغت حاصل کرد و توقف قشون زیاد در شامات لازم نبود بنابراین عمر در تهیهٔ جنگ دیگری با ایران گردید. سعد بن ابی وقاص به سرکردگی قشون انتخاب شد و با سی هزار سپاه مأمور جنگ با ایرانیان شد. از طرف دیگر یزدگرد نیز لشکری در تحت ریاست رستم فرخزاد آراست عدهٔ آنرا یکصد و بیست هزار نفر نوشته‌اند.

عمر در همان سال هیأتی مرکب از دوازده نفر عرب به دربار ایران فرستاد. آنان در ورود به تیسفون ظاهرشان باعث سخریه بود ولی یزدگرد آنها را با احترام پذیرفت، زیرا مقارن این احوال، مسلمین دمشق را فتح کرده بودند. یزدگرد پرسید «مقصودتان چیست؟» گفتند «باید اسلام بپذیرید یا جزیه دهید.» شاه در جواب با نظر حقارت به آنها نگریسته و اشاره به فلاکت آنها کرده، گفت «شما مردمانی هستید که سوسمار می‌خورید و بچه‌های خودتان را می‌کشید. (اشاره به عادت اعراب به زنده بگور کردن دختران)» مسلمین جواب دادند که ما فقیر و گرسنه بودیم ولی خدا خواسته‌است غنی و سیر باشیم. حالا که شمشیر را اختیار کرده‌اید، حکمیت با آن است. در ادامه چندین صفحه از ترجمه اخبار الطوال نوشته ی  ابو حنيفه دينورى / ترجمه: محمود مهدوى دامغانى‏ برایتان نقل قول میکنم.قضاوت با شما.

باز آفرینی صحنه ی جنگ اعراب با ایرانیان

 

 

"سليط بن قيس [158] را كه از قبيله بنى نجار انصار بود با ابو عبيد همراه ساخت و به ابو عبيد گفت مردى را همراه تو فرستادم كه از لحاظ اسلام بر تو برترى دارد و بايد راهنمايى‏هاى او را بپذيرى، و به سليط گفت اگر نه اين است كه تو در جنگ شتاب‏زدگى مى‏كنى ترا به فرماندهى مى‏گماشتم ولى براى جنگ فقط فرمانده بردبار شايسته است.

ابو عبيد بسوى حيره حركت كرد و به هيچ يك از قبايل عرب نمى‏گذشت مگر اينكه آنان را تشويق مى‏كرد كه با او حركت كنند و طوايفى از ايشان با او حركت كردند و چون به قس ناطف رسيد [159] مثنى و همراهانش به استقبال او آمدند.

چون به ايرانيان خبر آمدن ابو عبيد رسيد، مردان شاه حاجب را همراه چهار هزار سوار به مقابل او فرستادند.

ابو عبيد دستور داد پلى زدند كه از آن بگذرند، مثنى باو گفت اى امير از اين رود پهناور عبور مكن و خود و همراهانت را هدف ايرانيان قرار مده، ابو عبيد باو گفت اى برادر بكرى ترسيدى، و با مردم به سوى ايرانيان رفت، ابو محجن ثقفى را كه پسر عمويش بود به فرماندهى سواران گماشت و خود در قلب سپاه ايستاد، ايرانيان بانان حمله بردند و جنگ در گرفت و ابو عبيد نخستين كس بود كه كشته شد، برادرش حكم پرچم را در دست گرفت او هم كشته شد، پرچم را قيس بن جليب برادر ابو محجن گرفت او هم كشته شد، سليط بن قيس انصارى و

______________________________
158- ابو عبيد بروزگار رسول خدا (ص) مسلمان شد و در جنگ قس ناطف كه به جنگ پل ابو عبيد هم معروف است در سال سيزدهم هجرت درگذشت و شهيد شد، سليط از بزرگان اصحاب رسول خداست و در جنگ بدر افتخار شركت داشت او هم در جنگ پل ابو عبيد شهيد شد و براى هر دو مورد، ر. ك، ابن اثير- اسد الغابه. (م)

159- نام جايى نزديك كوفه بر ساحل شرقى فرات.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 145

تنى چند از انصار كه با او بودند نيز كشته شدند، در اين هنگام مثنى پرچم را در دست گرفت و مسلمانان گريختند.

مثنى به عروة بن زيد الخيل طايى گفت كنار پل برو و آنجا بايست و مانع عبور ايرانيان باش و مثنى به جنگ و گريز ادامه داد و از مسلمانان مواظبت كرد تا همگى عبور كردند، جنگ پل ابو عبيد معروف است.

مثنى با مسلمانان خود را به ثعلبيه [160] رساند و آنجا اردو زد و براى عمر بن خطاب نامه نوشت و آنرا با عروة بن زيد الخيل فرستاد، عمر گريست و به عروة گفت پيش ياران خود برگرد و بگو همانجا كه هستند بمانند و نيروهاى امدادى به سرعت خواهند رسيد.

اين واقعه در روز شنبه‏اى از ماه رمضان سال سيزدهم هجرت اتفاق افتاده است.

آنگاه عمر بن خطاب مردم را براى حركت بسوى عراق فراخواند كه شتابان براى حركت آماده شدند، كسانى را هم به قبائل گسيل داشت و از ايشان خواست سپاهيان را فراهم آورند، مخنف بن سليم ازدى با هفتصد مرد از قوم خود آمد، حصين بن معبد بن زراره هم همراه گروهى از بنى تميم كه حدود هزار مرد بودند آمد، عدى بن حاتم هم با جمعى از قبيله طى و انس بن هلال با جمعى از قبيله نمر بن قاسط آمدند.

و چون شمار مردم زياد شد عمر رايت فرماندهى را براى جرير بن عبد الله بجلى بست [161]، جرير با مردم حركت كرد و چون به ثعلبيه رسيد مثنى با همراهان خود باو پيوست و بسوى حيره حركت كردند و در دير هند [162] اردو زدند و سواران را براى غارت در عراق روانه كرد.

دهقانان در حصارها پناهنده شدند و بزرگان ايرانيان نزد پوران جمع شدند و

______________________________
160- ثعلبيه: از منازل ميان كوفه و مكه بعد از منزل شقوق، ر. ك‏ياقوت، معجم البلدان ص 14 ج 3 چاپ مصر 1906 ميلادى. (م)

161- جرير، چهل روز پيش از رحلت رسول خدا (ص) مسلمان شد مردى بسيار زيبا و شجاع بوده است، مرگش را در سال 51 يا 54 هجرت نوشته‏اند، ر. ك، اسد الغابه، ابن اثير ص 279 ج 1- (م)

162- ياقوت دو دير هند كوچك و بزرگ را كه از نواحى حيره و نزديك نجف بوده نام برده است، ر. ك‏معجم البلدان، ص 182 ج 4. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 146

او دستور داد دوازده هزار تن از گزينه‏تر سواران را برگزيدند و مهران پسر مهرويه همدانى را به فرماندهى ايشان گماشت و او با سپاه حركت كرد و به حيره آمد و دو گروه حمله آوردند و به يك ديگر در آويختند و غريوى چون بانگ رعد برخاست، مثنى كه در پهلوى راست لشكر جرير بود پيشاپيش مردم حمله كرد و مردم هم همراه او حمله بردند و گرد و غبار برخاست.

جرير هم همراه ديگر مردم از سوى چپ و قلب لشكر حمله كرد و ايرانيان با سرسختى ايستادگى كردند، مسلمانان هم جولانى كردند، مثنى از خشم و اندوه ريش خود را در دست گرفته بود و موهايش را مى‏كند و فرياد مى‏زد كه اى مسلمانان پيش من آييد پيش من، من مثنى هستم، مسلمانان دور او جمع شدند و او بار ديگر حمله كرد، برادرش مسعود كه از شجاعان عرب بود كنار او حركت مى‏كرد و مسعود كشته شد مثنى فرياد برآورد كه اى گروه مسلمانان كشته شدند نيكان شما بدين سان است پرچمهاى خود را برافرازيد، عدى بن حاتم مردم پهلوى چپ را تشويق مى‏كرد و جرير مردم قلب لشكر را، جرير مى‏گفت اى مردم قبيله بجيله مبادا كسى در حمله به دشمن بر شما پيشى گيرد كه اگر خداوند اين سرزمينها را بگشايد براى شما بهره و مقامى خواهد بود كه براى هيچكس از اعراب چنان نخواهد بود بنابر اين براى دست يافتن به يكى از دو نيكى (شهادت و فيض آخرت، يا بهره اين جهانى) با آنان جنگ كنيد.

مسلمانان جمع شدند و يك ديگر را به جنگ تشويق مى‏كردند و گريختگان هم بازگشتند و زير پرچمهاى خود آماده شدند و به ايرانيان حمله سختى بردند و پيمان خويش را با خداوند بجا آوردند، مهران فرمانده ايرانيان به تن خويش جنگ مى‏كرد و جنگى نمايان كرد كه از پهلوانان نامدار بود، مهران كشته شد و گفته‏اند مثنى او را كشته است و ايرانيان چون مهران را كشته ديدند گريختند و مسلمانان در حالى كه عبد الله بن سليم ازدى پيشاپيش ايشان حركت مى‏كرد و عروة بن زيد الخيل از پى او به تعقيب ايرانيان پرداختند و خود را كنار پل رساندند.

گروهى از ايرانيان از پل گذشتند و گروهى ديگر بدست مسلمانان اسير شدند، ايرانيانى كه گريخته بودند خود را به مداين رساندند و مسلمانان هم به‏

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 147

اردوگاه خود برگشتند.

عروة پسر زيد الخيل در اين باره چنين سروده است.

" جايگاه قبيله براى عروه* اندوهها را برانگيخت و پس از عبد القيس قبيله همدان را جايگزين كرد.* در حالى كه جمع ما جمع بود گشتگان سپاه مهران و روزهايى را در نظر ما آورد كه مثنى با لشكريان خود بانان حمله برد و پيادگان و سواران ايشان را از پاى در آورد.

چنان بر سپاهيان مهران و پيروان او پيروز شد كه آنان را يك يك يا دو تا دو تا از پاى در آورد.

ما در عراق ديگر فرماندهى چون مثنى كه از خاندان شيبان است نديده‏ايم. اين سخن دروغ نيست مثنى امير دلاورى است كه در جنگ از شير بيشه خفان [163] شجاع‏تر است." گويند و چون خداوند مهران و بزرگان ايرانيان را نابود ساخت، مسلمانان توانستند به سرزمين عراق هجوم برند و چون پادگانهاى ايرانيان از هم گسيخته و كار ايشان پراكنده شد مسلمانان جرأت پيدا كردند و به سرزمينهاى ميان سورا و كسكر و صراة و فلاليج و استانهاى آن منطقه هجوم بردند. [164] مردم حيره به مثنى گفتند نزديك ما دهكده‏اى است كه در آن بازار بزرگى است كه در هر ماه يك بار برپا مى‏شود و بازرگانان ايرانى و اهواز و ديگر شهرها آنجا مى‏آيند، اگر بتوانى بر آن دهكده حمله كنى و بر آن بازار غارت برى اموال گرانبهايى بدست خواهى آورد.

منظور ايشان بازار بغداد بود و بغداد در آن هنگام دهكده‏اى بود كه ماهى يك بار در آن بازار برپا مى‏شد.

مثنى از راه بيابان خود را به انبار رساند و مردم آن شهر در حصارهاى خود پناهنده شدند، مثنى به" بسفروخ" مرزبان انبار پيام داد پيش او آيد و او را امان داد تا گفتگو كنند، مرزبان از رودخانه گذشت و پيش مثنى آمد، مثنى با او تنها

______________________________
163- خفان: بيشه‏اى نزديك كوفه كه در آن شير زندگى مى‏كرده است، ر. ك، ياقوت، معجم البلدان ص 451 ج 3. (م)

164- صراة: نام دور رودخانه نزديك بغداد است، فلاليج، مفرد آن فلوجه به معنى دهكده است.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 148

گفتگو كرد و گفت مى‏خواهم به بازار بغداد حمله كنم و از تو مى‏خواهم كه راهنمايانى همراه من بفرستى تا راه را نشانم دهند و پل را هم براى ما بسازى كه از آن بگذريم و از فرات عبور كنيم.

مرزبان چنان كرد و پل را كه ويران كرده بود تا اعراب از آن عبور نكنند بازسازى كرد كه مثنى و يارانش از آن گذشتند، مرزبان راهنمايانى هم با او فرستاد و مثنى بامداد به محل بازار رسيد، مردم گريختند و كالاها و اموال خود را رها كردند و دست مسلمانان و مثنى از سيم و زر و ديگر كالاها انباشته شد، او به انبار برگشت و از آنجا به اردوگاه خود پيوست.

چون اخبار مربوط به مثنى و پيروزى او در جنگ با مهران باطلاع سويد رسيد نامه‏اى براى عمر بن خطاب نوشت و سستى كار ناحيه را باو خبر داد و از عمر خواست تا براى او نيروى امدادى گسيل دارد و لشكرى روانه كند، عمر بن خطاب عتبة بن غزوان مازنى [165] را كه هم‏پيمان بنى نوفل بن عبد مناف و از اصحاب رسول خدا (ص) بود به فرماندهى دو هزار مرد مسلمانان گماشت و بان سوى گسيل داشت و براى سويد نوشت كه باو ملحق شود.

هنگامى كه عتبه براه افتاد، عمر او را بدرقه كرد و گفت اى عتبه برادران مسلمانت بر سرزمين حيره و اطراف آن پيروز شده و از رود فرات گذشته‏اند و سرزمين بابل را كه جايگاه هاروت و ماروت و ستمگران است زير پا نهاده‏اند و سواران ايشان امروز به حدود مداين حمله مى‏برند و بان شهر نزديك شده‏اند، ترا با اين لشكر روانه كردم، آهنگ مردم اهواز كن و ايشان را به خود مشغول دار تا نتوانند به يارى ايرانيان ناحيه عراق بروند و آنان را بر ضد برادران شما يارى دهند و تو در ناحيه ابله با آنان جنگ كن.

عتبه بن غزوان حركت كرد و خود را به جايى كه امروز شهر بصره است رساند در آن هنگام آنجا فقط منازل ويرانى بود و چند پايگاه از خسروان ايران براى جلوگيرى از تاخت و تاز اعراب آنجا باقى مانده بود.

______________________________
165- عتبه از پيشگامان مسلمانان و مهاجران به حبشه و از تيراندازان بنام است از سوى عمر به فرماندارى بصره گماشته شد و بصره را به صورت شهر درآورد و در سال هفدهم هجرت درگذشت، ر. ك، ابن سعد، طبقات ج 3 ص 98 بيروت و ترجمه آن بقلم اين بنده. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 149

عتبه با ياران خود همانجا فرود آمد و در چادرها و خيمه‏ها زندگى مى‏كرد، از آنجا به محل اصلى بصره كه پوشيده از سنگهاى سياه و ريگ بود و به همين سبب بصره ناميده مى‏شد رفت و از آنجا هم خود را به ابله رساند و آن را بزور گشود و براى عمر چنين نوشت.

اما بعد، همانا خداوند كه او را سپاس باد ابله را براى ما گشود و آن بندرى است كه كشتى‏هاى عمان و بحرين و فارس و هند و چين بان مى‏آيند ما سيم و زر ايشان را به غنيمت گرفتيم و به خواست خداوند مشروح آنرا براى تو مى‏نويسم. و آن نامه را همراه نافع بن حارث بن كلده ثقفى فرستاد كه چون پيش عمر رسيد مسلمانان از آن شاد شدند.

چون نافع خواست برگردد به عمر گفت اى امير مؤمنان من براى خود در بصره سر و سامانى داده‏ام و به بازرگانى مشغول شده‏ام براى عتبة بن غزوان بنويس كه رعايت حال مرا كند و حق همسايگى را مراعات كند.

عمر براى عتبه نوشت، نافع مى‏گويد در بصره سر و سامان گرفته و مى‏خواهد آنجا براى خود خانه‏يى بسازد، همسايگى او را نيكو بدار و حق او را بشناس.

عتبه بخشى از سرزمين بصره را براى نافع مشخص ساخت و نافع نخستين كسى است كه در بصره خانه ساخته است و سر و سامان گرفته و رباطى بنا كرده است.

سپس عتبه بسوى مذار [166] رفت كه خداوند او را بر مردم آن شهر پيروز ساخت و مرزبان آن شهر در دست او اسير شد كه گردنش را زد و جامه‏هاى او را برداشت بر كمربند او قطعات زمرد و ياقوت بود و عتبه آنرا براى عمر بن خطاب فرستاد و فتح‏نامه هم نوشت و مسلمانان يك ديگر را بشارت مى‏دادند و بر فرستاده جمع شده و از او درباره چگونگى پيكار بصره مى‏پرسيدند و او مى‏گفت مسلمانان در آن شهر در سيم و زر غوطه‏ورند و مردم رغبت فراوان براى بيرون رفتن به بصره نشان دادند و شمار ايشان در آن شهر بسيار و نيرومند شدند و عتبه با آنان به شهرهاى ساحلى فرات بصره حمله كرد و آنها را گشود و سپس به دشت ميشان‏

______________________________
166- شهرى ميان واسط و بصره است.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 150

رفت، مرزبان دشت ميشان با لشكريان خود به جنگ ايشان آمد و جنگ كردند مرزبان كشته شد و ايرانيان گريختند و عتبه بدون هيچ مانعى وارد دشت ميشان شد.

مردى را آنجا گماشت و خود به ابرقباد رفت و آنرا گشود و به جايگاه خود در بصره بازگشت و براى عمر نامه نوشت و باطلاع او رساند كه خداوند اين شهرها را براى او گشوده است نامه را با انس بن شيخ بن نعمان فرستاد و گروهى از قبايل به بصره كوچ كردند و شمار مردم در آن شهر بيشتر شد.

آنگاه عتبه از عمر اجازه گرفت كه پيش او بيايد و عمر اجازه داد، عتبه مغيرة بن شعبه را به جانشينى خود گماشت و هنگامى كه مى‏خواست از بصره بيرون آيد خطبه‏اى طولانى براى مردم خواند و ضمن آن گفت به خدا پناه مى‏برم از اينكه خود را بزرگ پندارم و در چشم مردم كوچك باشم، من مى‏روم و نيرو و توانايى جز به خداوند نيست. پس از من فرماندهان را خواهيد آزمود و خواهيد دانست.

حسن بصرى مى‏گفته است چون عتبه اين سخن را گفت پس از او فرماندهان را آزموديم و او را از ايشان برتر يافتيم. [167] عمر هم همچنان مغيره را به فرماندارى و مرزبانى بصره گماشت و او با مسلمانان به دشت ميشان رفت، مرزبان دشت به جنگ مغيره آمد و خداوند مسلمانان را پيروز فرمود و مغيره آن سرزمينها را با جنگ گشود و خبر فتح و پيروزى را براى عمر نوشت.

آنگاه داستان تهمت مغيره و كسانى كه او را متهم ساخته بودند پيش آمد. [168] و چون اين خبر به عمر بن خطاب رسيد به ابو موسى اشعرى دستور داد تا به بصره رود و براى اعرابى كه آنجا هستند زمين اختصاص دهد و هر قبيله را در محله‏اى مسكن دهد و مردم را وادار به خانه‏سازى كند و براى ايشان مسجد بزرگى‏

______________________________
167- با توجه بانكه تولد حسن بصرى در سال بيست و يكم هجرت است (دائرة المعارف اسلام و الاعلام زركلى) چگونه مى‏گويد چون عتبه اين سخن را گفت، و حال آنكه درگذشت عتبه چهار سال پيش از تولد حسن است.

(م)

168- براى اطلاع بيشتر از رسوايى مغيرة بن شعبه كه دينورى آنرا نياورده است، ر. ك، نويرى نهاية الارب. ج 19 صفحات 48/ 345 و ترجمه آن به قلم اين بنده، انتشارات امير كبير. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 151

كه بتوان در آن نماز جمعه گزارد بسازد و مغيرة بن شعبه را هم نزد او بفرستد.

ابو موسى گفت اى امير مؤمنان تنى چند از انصار را با من روانه كن كه مثل انصار ميان مردم همچون مثل نمك در خوراك است و عمر ده تن از انصار را با او گسيل داشت كه از جمله ايشان انس بن مالك و براء بن مالك بودند [169]، ابو موسى به بصره رفت و مغيرة بن شعبه و كسانى را كه بر ضد او شهادت داده بودند نزد عمر فرستاد، عمر از ايشان گواهى خواست كه با صراحت گواهى ندادند و عمر آنان را تازيانه زد و به مغيره دستور داد به بصره برگردد و ابو موسى را در كارهايش يارى دهد.

ابو موسى، زياد بن عبيد را كه غلام زرخريد يكى از مردم ثقيف بود ديد و عقل و ادب او را پسنديد و او را به دبيرى برگزيد و زياد همراه او ماند و پيش از آن با مغيرة بن شعبه همكارى مى‏كرد.

گويند چون ايرانيان ديدند اعراب از هر سوى ايشان را فروگرفته و حمله و غارت مى‏كنند با يك ديگر گفتگو كردند و گفتند گرفتارى ما از اين است كه زنان بر ما پادشاهى مى‏كنند و بر يزدگرد پسر شهريار پسر خسرو پرويز جمع شدند و او را كه نوجوانى شانزده ساله بود بر خود پادشاه كردند ولى گروهى از ايرانيان به طرفدارى سلطنت آزرميدخت پافشارى كردند و دو گروه جنگ كردند و يزدگرد پيروز شد و آزرميدخت از پادشاهى خلع گرديد، و چون يزدگرد پادشاه شد مردم را از هر سو فراخواند و سپاهى فراهم ساخت و رستم پسر هرمز را بر آنان فرماندهى داد، رستم مردى كار ديده و گرم و سرد روزگار چشيده بود و بسوى قادسيه‏ حركت كرد."

در مطلب بعدی ادامه این صفحات که درباره کیفیت هجمه قادسیه است را خواهم نوشت.اگر خدا بخواهد.با سپاس .هادی فرهنگ دوست

 

 

۷۸۶
درباره قادسیه و محل جغرافیایی و کلیات آن بارها نویسندگان متقدم و متاخر قلم راندند.بنده نکاتی را از بین این آثار به صورت فشرده به نظر مخاطبان گرامی میرسانم.امید است در اسرع وقت به منابع دیگری که تلاش دارم دسترسی پیدا کرده و نکاتی دیگر را بصورت استنادی و به قلم ضعیف خودم مشروح و تفسیر کنم.

 

فرماندهان سپاه نو مسلمانان :

 

". جرير بن عبد الله بجلى از رجال قبيله بجليه بود. او نقش مهم و مؤثرى در فتوحات داشت. در جنگ قادسيه‏ و حيره فرماندهى سپاه را برعهده داشت (يعقوبى، همان 2/ 120) وى در جنگ نهاوند پس از كشته‏شدن نعمان بن مقرن به فرماندهى سپاه مسلمانان رسيد. (دينورى، اخبار الطوال، 135) در جنگهاى جمل و صفين در ركاب امام على (ع) حضور داشت و چندين مرتبه از جانب امام (ع) نزد معاويه رفت. ملاقاتهاى مكرر او با معاويه و سست اعتقادى او در پيروى از امام على (ع) باعث شد معاويه او را بفريبد و سرانجام او را از على جدا سازد. امام على به سبب خيانت او خانه‏اش را ويران ساخت و آتش زد.[1]"
در ادامه عین ترجمه قسمتی از کتاب توبه كنندگان‏ نوشته ی أبو محمد عبد الله بن أحمد بن محمد بن قدامة المقدسي / ترجمه: محمود مهدوى دامغانى‏ را می آورم تا ببینید چه افرادی و با چه نیاتی بر ایرانیان تاختند و گرچه که بسیاری از نویسندگان سنی مذهب ایشان را به عنوان اساطیر معرفی میکنند ولی قضاوت با شما:
" سالار خردمند و داناى اديب محمد بن محمد بن مواهب خراسانى [2]، از راويانى براى ما نقل كرد كه چنين مى‏گفته‏اند:

هنگامى كه در جنگ قادسيه عراق، كارزار سخت شد، ابو محجن ثقفى [3] در قرارگاه‏ فرماندهى در بند و زندانى بود، او پيش سلمى دختر حفصة كه همسر سعد بن ابى وقاص بود رفت و گفت: آيا مى‏توانى كار خيرى براى من انجام دهى؟ پرسيد: تا آن كار چه باشد؟ گفت: اينكه مرا از بند رهايى بخشى و اسب بلقاء را به من عاريه دهى، و عهد و پيمان خدا بر من باشد كه اگر خداوندم به سلامت داشت برگردم و خود پاهاى خويش را در بند قرار دهم، و اگر كشته شدم چه بسا افرادى كه گريخته‏اند، آن زن گفت: مرا با اين كار چه كار؟ ابو محجن در حالى كه در بندهاى خود گام برمى‏داشت اين ابيات را مى‏خواند.

 «همين اندوه بس است كه سواران با نيزه جست‏وخيز مى‏كنند و من اينجا بسته و پاى در زنجير باشم، چون آهنگ برخاستن مى‏كنم زنجير مرا بازمى‏دارد و درها بر روى من بسته است و صداى من به گوش كسى نمى‏رسد.

من داراى مال و برادران بسيار بودم، مرا تنها نهادند و اينك برادرى براى من نيست، پيكرم از اين اندوه ناتوان شده است و هر بامداد كوشش مى‏كنم اين بند گران را بردارم.

پيمان و عهد خدا بر من كه آن را نشكنم اگر از اين بند رهايى يابم ديگر به ميخانه نروم».

پس از آن سلمى به او گفت: من از خداوند طلب خير كردم و به عهد تو راضى شدم و او را از بند گشود.

ابو محجن اسب را يدك كشيد و چون از محوطه بيرون رفت بر آن سوار شد و نخست آرام حركت كرد و چون كنار ميمنه لشكر رسيد تكبير گفت و به جانب چپ لشكر دشمن حمله كرد و با نيزه و ديگر سلاحهاى خود ميان دو صف هنرنمايى كرد، آنگاه از پشت سر مسلمانان به سوى قلب لشكر دشمن برگشت و پيشاپيش مسلمانان بر مشركان حمله برد و همچنان با نيزه و سلاح هنرنمايى مى‏كرد و هنگام شب هم آنان را سخت فرومى‏كوفت و مردم از او شگفت مى‏كردند و چون هنگام روز او را نديده بودند او را نمى‏شناختند برخى مى‏گفتند: اين مرد از پيشاهنگان و دليران ياران هاشم است يا خود هاشم.

برخى ديگر مى‏گفتند: اگر خضر (ع) در جنگها حاضر مى‏شود گمان مى‏كنيم اين سوار كه بر اسب بلقاء سوار است خضر است.

برخى ديگر مى‏گفتند: به خدا سوگند اگرنه اين است كه فرشتگان مبادرت به جنگ نمى‏كنند مى‏گفتيم اين فرشته‏اى است كه براى پايدار ساختن ما جنگ مى‏كند، مردم از چيزى كه به ياد نمى‏آوردند ابو محجن بود كه در زندان خود به سر مى‏برد.

سعد بن ابى وقاص هم مى‏گفت: به خدا سوگند اگر موضوع زندان ابو محجن نبود مى‏گفتم اين ابو محجن است و اين اسب بلقاء است.

چون شب به نيمه رسيد دو گروه دست از يكديگر بداشتند و مسلمانان برگشتند و ابو محجن هم از همانجا كه بيرون رفته بود به قرارگاه برگشت و سلاح از تن بيرون آورد و مركوب خود را رها كرد و پاهاى خود را در بند نهاد.

عبد الرزاق مى‏گويد: معمر از ايوب، از ابن سيرين نقل مى‏كند كه مى‏ گفته است:

ابو محجن ثقفى را همواره به سبب ميخوارگى تازيانه مى‏زدند و چون آن راه را همچنان ادامه داد او را زندانى كردند، و چون روز جنگ قادسيه فرارسيد و او ديد كه مشركان مسلمانان را مى‏كشند به يكى از كنيزان كه گويا همسر سعد بن ابى وقاص هم بوده است پيام فرستاد كه ابو محجن مى‏گويد: اگر او را آزاد كنى و اين اسب را در اختيارش بگذارى و اسلحه‏اش را به او بدهى، اگر كشته نشود نخستين كسى خواهد بود كه برمى‏گردد، و همان اشعار را خواند. گويد:

آن زن بندهاى ابو محجن را باز كرد و سلاح او را دادند و بر اسبى كه در خانه بود سوار شد و آن را به تاخت‏وتاز درآورد و خود را به مشركان رساند و همواره بر مردى حمله مى‏كرد و او را مى‏كشت و پشتش را درهم مى‏شكست. سعد بن ابى وقاص با شگفتى به او مى‏نگريست و مى‏گفت: اين سواركار كيست؟

گويد: چيزى نگذشت كه خداوند دشمن را وادار به گريز كرد و ابو محجن برگشت و سلاح را بر جاى نهاد و پاهاى خود را در بند قرار داد، همان‏گونه كه بود.

سعد بن ابى وقاص هم آمد، زنش پرسيد: جنگ شما امروز چگونه بود؟ او شروع به نقل اخبار كرد و گفت: امروز چه بر سر ما آمد و چه سختى‏ها كشيديم تا خداوند مردى را بر اسبى ابلق برانگيخت، كه اگرنه اين بود كه ابو محجن را در بند و زنجير قرار داده‏ايم مى‏گفتم اين دليرى نمودارى از خصلتهاى ابو محجن است، زن گفت: به خدا سوگند او ابو محجن بود كه چنين و چنان كرد و داستان را براى سعد بازگو كرد.

سعد بن ابى وقاص ابو محجن را فراخواند و بندهاى او را گشود و گفت: از اين پس هرگز ترا براى ميخوارگى تازيانه نخواهيم زد.

ابو محجن گفت: من هم به خدا سوگند از اين پس هرگز مى نخواهم نوشيد هرچند فقط به سبب تازيانه زدن شما از رها كردن آن خوددارى مى‏كردم، گويد از آن پس ابو محجن هرگز شراب نياشاميد.

و گفته شده است ابو محجن به سعد بن ابى وقاص گفت: هنگامى كه حد ميخوارگى بر

من جارى مى‏شد و از گناه آن پاك مى‏شدم به ميخوارگى ادامه مى‏دادم، اما اينك كه تو با برداشتن حد آن مرا درمانده- بدبخت- خواهى ساخت من هم، به خدا سوگند كه ديگر هرگز باده‏نوشى نخواهم كرد.



از ایران چه ها غارت شد:

آنچه که بیش از مادیات و آثار باستانی به غارت رفت ناپدید گشتن آنها است.چرا که بی فرهنگی و دون مایگی مهاجمان خود خوانده به ایران بر هیچ کس پوشیده نبوده و نیست.در جای دیگری به تاثیرات ضدفرهنگیو ضد ارزشی این هجمه و افعال زشت و دون انسانی مهاجمان خواهم پرداخت.ولی در ادامه به گوشه ای از غارت های صورت گرفته و سرنوشت احتمالی آثار و ساخته های ایرانی در دست این مهاجمان اشاره ای کوتاه میکنم:

۱)" در مروج الذهب مسطور است كه فريدون پسر اسقيان بن جمشيد است و در بعضى از تواريخ هشت واسطه ميان او و جمشيد اثبات كرده‏اند و الاول هو الاصح و باتفاق ائمه تاريخ فريدون پادشاهى بود عادل و عالم سياست سلطانى با فضايل نفسانى جمع داشت و در زمان او قواعد مردى و مردمى تمهيد پذيرفت آورده‏اند كه چون خاطر جهانيان از ظلم ضحاك فراغت يافت و فريدون بر سرير سلطنت نشست اين روز كه اول مهرماه بود عيد كردند و مهرجان كه عيد فارسيان بوده عبارت از آنست و فريدون طبقات حشم و فرق رعايا را بمواعيد خوب و سخنان مرغوب نوازش نمود و اساس ظلم كه در زمان ضحاك ممهد گشته بود منهدم ساخت و آن چرم پاره را كه كاوه در حين خروج بر سر نيزه كرده بود بيواقيت و جواهر گرانبها ترصيع نموده بدرفش كاويان موسوم ساخت و هريك از سلاطين كيانى كه بر سرير سلطنت مى‏نشست از جواهر چيزى بر آن مى‏افزود تا بحدى رسيد كه مقومان از قيمت آن عاجز ماندند و در فتح قادسيه آن علم بدست اهل اسلام افتاد و در ميان مهاجر و انصار تقسيم يافت."[4]

۲)میزان غنایم و جواهرات و... که بدست مهاجمان افتاد آنقدر بود که بر خلاف بسیاری از نویسندگان پنهان کار (که برای خود دلایلی میتراشند) بنده اعلام میکنم که بسادگی ایران که غنی ترین کشور آن روزگار جهان از لحاظ طلا و جواهرات ساخته و هنرکاری شده بود غارت تمام شد.برای اثبات مدعا از چند کتاب که نویسندگان سنی مذهب ایرانی به زبان عربی غالب آن زمان نوشته اند یکی را که آمار و ارقامش دقیق تر و واقعی تر بود را برگزیدم:

" سعد بن منازعى بمداين درآمده در قصر كسرى نزول كرد و نخست هشت ركعت نماز بگذارد بيك سلام و فرمود تا بجمع غنايم اشتغال نمايند و بعد از استجماع اموال خمس او را افراز نمود بمدينه فرستاد و باقى را بر آنشصت هزار سوار قسمت كرده هريك را دوازده هزار درهم رسيد و بعضى اشيا را داخل قسمت نساخته همچنان بدار الخلافه فرستاد از آنجمله قعقاع بن عمرو در فتح نهروان ديد كه جمعى انبوه از عجم شتريرا احاطه كرده‏اند قعقاع با قوم خود روى بر آنطايفه كرده ايشانرا متفرق گردانيد و آنشتر را با دو صندوق كه بار بر آن كرده بودند بخدمت سعد آورد و چون بفرموده سعد سر صندوق را بگشادند در آن صندوق جامه ديدند از مرواريد غلطان بافته كه هر دانه برابر بيضه عصفورى بود و گوشوارى ديدند مرصع بجواهر ثمين و بيست‏ انگشترى از ياقوت كه مقومان از قيمت آن عاجز و بعجز و قصور معترف بودند و كسرى در روزبار آن جامه را پوشيده و آن گوشوار را در گوش كردى و هر ده انگشتريرا در انگشت تعبيه نمودى و تاجى مرصع و ده دست جامه زربفت ديبا كه ديده بيننده مثل آن نديده بود و اعراب خمهاى آبگينه يافتند مملو از كافور و گمان ايشان آن بود كه نمكست و چون آش ايشان بسبب ريختن كافور در آن تلخ شد دانستند كه نمك نيست و آن را بنمك معاوضه كردند.[5]

امیران خود خوانده عرب بر مداین و سایرقسمت های ایران پایتخت آن زمان ایران بعد از جنگ قادسیه

در این قسمت از کتاب سلوک الملوک پاراگرافی را عینا نقل میکنم تا هر چه بیشتر به سیستم خلفای خود خوانده وهدف آنها از تجاوز به ایران را که همان تسلط و تحقیر ایرانیان با فرهنگ توسط اقوامی بدوی (که نه اسلام در آن تاثیر مثبتی کرده بود و نه فرهنگ ایران بر ایشان مسلط گشت) و گردش قدرت و ثروت و شهوت بین خود،بیش نبود برای همگان روشن شود.

این ها همه تاکیدی است بر ادعای نویسنده در قسمت  های قبل مبنی بر غیر شرعی و غیر انسانی بودن هجمه ی تازه مسلمانان نو خوانده به سرسپردگی خلفای ظالم و بدعت گذارشان .در جای جای تاریخ افتخار نویسندگان سنی مذهب از ایرانی گرفته تا عرب به این یاغی گری ها و طاغوت و کفار خواندن ایرانیان نشان از فاصله ی بسیار ایشان از اصل اسلام و رسالت پیامبر ص تا امامت امامان شیعه است.همان ها که بهترین نمونه های تاریخ انسانیت برای همیشه و همه افرادند.برخورد آنان با غیر مسلمانان و مسلمانان جاهل و منافق و ... را هر انسان آگاه و منصفی بخواند به اوج انسانیت ایشان رای خواهد داد.

یک نکته مهم:در ادامه یکی از اهداف نویسنده بیان و اثبات این نظریه است که کشور گشایی توسط عمر و سایر خلفای خود خوانده دلایلی همچون شهوت قدرت و مال و منال در کنار شهوت جسمانی بوده است. ایشان از بین همسایگان علاوه بر این که کینه ای عمیق نسبت به مردم متمدن و با فرهنگ ایران داشتند و از سویی طبع یاغی گری ایشان برای تصرف دستاورد ها و غنائم و کنیر و برده هایی از این دیار بیش از قبل تحریک شده بود با کنار زدن علی بن ابی طالب ع از خلافتی که خداوند از طریق پیامبر ص اعلام کرده بود راه را برای براورده کردن این نیت شومشان باز تر کردند. خوی وحشی گری ایشان آنگونه بود که ایران و روم را زیر سم اسبانشان هزاران سال به عقب راندند و انسانیت را در چشمان ایشان خاموش.
 

"قسم دوم از لشكر اسلام در زمان عمر رضى اللّه عنه به طرف عراق درآمدند و اول ايشان در زمان عمر رضى اللّه عنه سعد ابن ابى وقّاص بود رضى اللّه عنه كه در قادسيه با رستم فرخ زاد كه از قبل يزدجرد آمده بود جنگ كرد و او را بكشت و مداين را فتح كرد. و امير مداين كه بر جاى كسرى بود از قبل عمر رضى اللّه عنه سعد بن ابى وقّاص بود، و عمر او را در آخر عزل كرد، و جاى او را به عمّار بن ياسر داد، و ديگر به مغيرة ابن شعبه داد، و ديگر به ابى موسى داد.

و عمر كسى را امارت زيادت از يك سال ندادى در غالب. و فرمودى كه چون امير مملكت از عزل آمن شد، مملكت را ملك خود دانست و از طاعت احتمال معاندت پيدا كرد. و مفاسد بر آن مترتب مى‏دانست. و در وقتى كه امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه وفات مى‏فرمود، وصيّت كرد كه هر خليفه‏ اى كه بعد از من به خلافت نشيند بايد كه امرا را تا مدت يك سال عزل نكند، مبادا موجب عدم طاعت خليفه گردد. ديگر از امراى عمر رضى اللّه عنه عتبة بن غزوان بود كه به بصره رفت و آنجا را فتح كرد و در آنجا وفات فرمود. و ديگر ابو موسى اشعرى كه از قبل او بر بصره امير بود. و لشكر بصره فارس و اهواز را بگرفتند، و واليان آنجا با امير بصره بودند زيراكه داخل لشكر بصره بودند. و واليان عراق و آذربايجان و خراسان و ماوراء النهر تابع لشكر كوفه بودند. و داروغگان ايشان را امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه نصب مى‏فرمود و خراج هر مملكتى عطاى لشكر آن مملكت بود، چنانچه در باب خراج ان شاء اللّه مذكور گردد. و امير مصر در زمان عمر رضى اللّه عنه عمرو بن العاص بود.

                     

و اما امراى زمان امير المؤمنين عثمان رضى اللّه عنه؛ پس امير بر كوفه كه لشكر مى‏فرستاد به اطراف خراسان و عراق و آذربايجان، وليد بن عقبه بود. و عثمان رضى اللّه عنه در اكثر بلاد اسلام امرا را از قوم خود بنى اميّه معين گردانيد، و ايشان مردمان به قوت و شهامت بودند. و در مصر اول عمر بن العاص بود و عثمان او را عزل كرد و عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح را امير ساخت، و ديگر او را عزل كرد و محمد ابن ابى بكر را امير ساخت. و شام به دست معاويه بود، و احنف بن قيس در خراسان، و عبد الرحمن در آذربايجان، و عبد اللّه بن عامر در فارس، و آخر به خراسان آمد.[6]"


این مطلب را در آینده نزدیک ادامه خواهم داد. اگر خدا بخواهد. با سپاس. هادی فرهنگ دوست

 



[1] ترجمه الاخبار الموفقیات-زبير بن بكار- اصغر قائدان‏- شركت چاپ و نشر بين الملل‏-تهران-۱۳۸۶-ص۵۵۶

[2] اين مرد از اديبان و شاعران قرن ششم و درگذشته به رمضان سال 576 هجرى است؛ اصل او از خراسان و ساكن بغداد و از مردان مورد توجه حكومت بوده است، براى اطلاع بيشتر به مقاله آقاى ابو الفضل بيرجندى در دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ص 407، ج 3 مراجعه فرماييد.

[3]  ابو محجن از شاعران و سواركاران قرن هفتم ميلادى- صدر اسلام- كه شيفته شراب بوده است؛ به الشعر و الشعراء ابن قتيبه، ص 336 چاپ بيروت، 1969 ميلادى مراجعه فرماييد. داستان ابو محجن در جنگ قادسيه در منابع بسيار كهن گاه به صورت مختصر و گاه با تفضيل بيشتر از آنچه ابن قدامه مقدسى آورده است آمده است؛ براى نمونه به ترجمه اخبار الطوال دينورى، ص 155، به قلم محمود مهدوى دامغانى‏، تهران، نشر نى، 1364 ش و به الاغانى ابو الفرج اصفهانى، صفحات 13/ 1، ج 19، مصر 1391 ق به اهتمام عبد الكريم ابراهيم الغرباوى و زير نظر محمد ابو الفضل ابراهيم، و نهاية الارب نويرى، ص 208، ج 19 و ج 4 ترجمه آن كتاب به قلم اين بنده و ترجمه تاريخ طبرى، صفحات 1721/ 1722/ 1751 به قلم مرحوم ابو القاسم پاينده مراجعه فرماييد.

[4]عین عبارتی بود از  زينت المجالس‏- مجد الدين محمد الحسيني‏-كتابخانه سنايي‏-تهران-۱۳۶۲-ص ۵۱

[5] همان –ص ۱۱۱

[6]  سلوك الملوك، فضل بن روزبهان، ص: ۲۰۴

 

پخش کننده

786

جداکننده


افزونه های کمکی

اگر مرورگر شما دارای افزونه های کافی برای نمایش امکانات صوتی و نمایشی این وبلاگ نیست.برای این منظور افزونه های زیر را دریافت و نصب کنید
Adobe Flash Player For:

Version:29.0.0.140 pass:soft98.ir

Adobe Flash Player For:

Version:29.0.0.140 pass:soft98.ir

تبادل لگو

وبلاگ شخصی هادی فرهنگ دوست
لوگوی ما برای تبادل لوگو





رتبه الکسا

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد