close
تبلیغات در اینترنت
شاه بیت های ماندگار ( ۴۴ )

شاه بیت های ماندگار ( ۴۴ )

***

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی

گو مکن عیب که من مشک ختن میبویم- حافظ

 

***

ز من چه سرزده‌ ای سرو نوش لب که دگر

سرت گران و حدیثت کنایه آمیز است

منه فزونم ازین بار جور بر خاطر

که پیک آه گران خاطر سبک خیز است- محتشم کاشانی

 

***

چون وا نمی کنی گره ای خود گره مباش

ابرو گشاده باش اگر دستت گشاده نیست- صائب تبریزی

 

***

کجا تو صید من خسته دل شوی هیهات

مگس چگونه تواند گرفت شاهین را-خواجوی کرمانی

 

***

گفته مي‌شد: « هر كه با ما نيست با ما دشمن است!»

گفتم: آري، اين سخن فرموده اهريمن است!

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،

اي شما، با خلق دشمن! قلب تان از آهن است؟!- فریدون مشیری

 

***

دارد به جانم لرز می افتد رفیق انگار پائیزم

دارم شبیه برگهای زرد وخشک از شاخه می ریزم- سید محمدعلی آل مجتبی

 

***

برقع ز عارض برفکن تا عالمی شیدا شود

فوجی ز رو، بعضی ز مو، خلقی ز لب، من از دهن

چون در تکلّم می‌شوی از حسرتت گم می‌کند

سوسن زبان، قمری فغان، بلبل نوا، طوطی سخن- شاطر عباس صبوحی

 

***

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن

تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم- فاضل نظری

 

***

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم-حضرت حافظ

 

***

منکه چون زلفش شدم سرحلقه ی شوریدگان

حلقه وارم بردر آیا از چه باب انداختست

مردم چشم ار ز چشم من بیفتد دور نیست

چون بخونریزی سپر بر روی آب انداختست- خواجوی کرمانی

 

***

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان

لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود

گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان- حافظ

 

***

جز به خموشی از حباب صر‌فه ی عافیت‌ که دید

ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی- بیدل دهلوی

 

***

سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم

آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم- امام فخر رازی

 

***

بوی جگر سوخته آید بمشامت

هر ذره ز خاک من مسکین که ببوئی

در نامه اگر شرح دهم قصه شوقت

کلکم دو زبانی کند و نامه دو روئی- خواجوی کرمانی

 

***

ای دلبر عیسی نفس ترسائی

خواهم به برم شبی تو بی ترس آئی

گه پاک کنی با آستین چشم ترم

گه بر لب خشک من لب تر سائی- شاطر عباس صبوحی

 

***

گر چه جانان دوست دارد دشمنی با دوستان

دشمن جان خودست آنکس که برگردد ز دوست- خواجوی کرمانی

 

***

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد- حافظ

 

***

دلبرم گر به تبسّم لب خود باز کند

کی مسیحا به جهان دعوی اعجاز کند؟- شاطر عباس صبوحی

 

***

بس که حیران تماشای جمال تو شدم

همچو گل دوختن چاک دل از یادم رفت!- سید علی صیدی طهرانی

 

***

یوسف نیم که چاک گریبان کنم گواه

من حرف،غیرِ حرفِ زلیخا نمی زنم-؟

 

***

دست و پایی می توان زد ، بند اگر بر دست و پاست

وای بر حال گرفتاری که بندش بر دل است-؟

 

***

گه پای بند خالم و گه کوچه گرد زلف

یک دم به حال خود نگذارد هوس مرا-ظفرخان احسن

 

***

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم- فاضل نظری

 

***

بر درگه خلق بندگی ما را کشت

هر سو پی نان دوندگی ما را کشت- واعظ قزوینی

 

***

نموده گوشۀ ابرو بمن مهی لب بام

هلال یک شبه دیدم بروی بدر تمام

چو دیدمش به لب بام من به دل گفتم

که عمر من بود این آفتاب بر لب بام- شاطر عباس صبوحی

 

***

فارغ نشویم یک دم از فکر معاش

  ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!- حضرت حافظ

 

***

نی قصهی آن شمع چگل بتوان گفت

نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت-؟

 

***

سیزده به در است و همه از شهر به در

من همان سیزدهم کز همه عالم به درم- شهریار

 

***

خم شد قدم از بار دل خود نه ز پیری

یا رب نکشد بار ، دل پیر و جوانت- حزین لاهیجی

 

***

دست بر زلف زدم، شب بود، چشمش مست خواب

برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب

گفتمش خورشید سر زد، ماه من بیدار شو

گفت تا من برنخیزم، کی برآید آفتاب - شاطر عباس صبوحی

 

***

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما- سعدی

 

***

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟- فاضل نظری

 

***

چنین کز بازگشت نوبهاران شد جوان عالم

چه می‌شد گر بهار عمر ما هم باز می‌آمد-صائب تبریزی

***

 

دنباله نوشتار...