close
تبلیغات در اینترنت
شب است ای دوست کجایی

شب است ای دوست کجایی


مرا برده با خود
حجم هایی پر از گم راهی
در حاشیه ی نگاهم میشود روشن
هر قدم که میزنی در خیال من
مردگی تا پشت نگاهم آمده ، در میزند
پایندگی و زندگی اما
وسعت آن دیدار توست
باز در چشم دلم می زنی سوسو
آه و صد آه
که در این شب های وارونه
اندک نفسی نیست زتو
تا پراکنده کند زندگی را در هوای من
شمع ماندگار یا که نوری کو
تا که زرتشت و نشانی باشد
نو بهاری که هر شبش نگاری  تو ،در  این خزان من

سپری میشود ،این شب های تنهایی؟
آخر ، ای امید قلبم
آواز پرستویی که تو باشی
میشود ،کوک ساز خوش نوای من؟

یاری ار میکنی یادت بیاور
سر  سرو می رسد به پای بوته عشق
گر تو باشی گل باغ و سرو چمان من

حق دوستی ،شمع جان و بزم خیال
هر شبی آید بکارم
چون تو باشی مایه و جان هر صفای من

رضوان که گویند میدهند پاداش خوبی
به چه کار آید
گر  که روزی آید به شبم
و تو چون زهره نباشی آسمان را
 یا که خالی باشد دور روزگاران
از ذوق ، مستی های من

تو که در جام دلت ریخته بارها اشک ترم
شب ها را به یاد آور باز
شعر را راز نماند چون که بیایی
اشک بریزد  روز در عمق شبم ، هم چشم و هم بیان من

این چه رازی است که شب و روز تو باشی
در میان جان و روانم
لیک  چون که هرگز نرسد پای تو
 چون سایه ی فانوس مزاری ، بر سنگ دلم
میکنم بغض و میکنم باز به سویت باز
ثبت است در هر برگ زمان این دست دارزی های من

ه.ف

دنباله نوشتار...