close
تبلیغات در اینترنت
شاه بیت های ماندگار (۵۴)

شاه بیت های ماندگار (۵۴)

دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم

 که دشنه هاست در آن آستین خون آلود

ه.ا.سایه

***

بوسه دزدان، میرمند از لرزش مژگان یار

شبرو از لرزیدن اشجار، پروا می کند

نوذر پرنگ

***

پا به پای یادها این سو و آنسو می کشید

در پناه صبر، عمری سخت جانیها مرا

معینی کرمانشاهی

***

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

محمد سلمانی

***

اجل مبند به رویم در فسانه که من

ز شوق یک مژه خواب عدم هلاک شدم

طالب آملی

***

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

فروغی بسطامی

***

از من که کنده اند پرم یاد کن به باغ

بالی چو برکشی و سری زیر پر کنی

والی کردستانی

***

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

حزین لاهیجی

***

به هر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاری

که پیش پای تو اشکی به یاد من بفشاند

شهریار

***

بی روی تو صبر از دل دیوانه برون رفت

صبری که نبود امشب از این خانه برون رفت

لسانی شیرازی

***

از تو درد دلم ای عهدشکن بسیارست

بر سر حرف میارم که سخن بسیارست

رشکی همدانی

***

گفتی امروز بلای دگران خواهم شد

روزی من شود ایکاش بلای دگران

هلالی جغتایی

***

تا ابد آدم نخوردی نیم گندم از بهشت

در ازل خوردی اگر یک جو غم اولاد را

طغرای مشهدی

***

جان بی رخ تو درد دل غمزده داند

ماتمزده حال دل ماتمزده داند

فصیحی هروی

***

نیش خاری نیست کز خون شکاری سرخ نیست

آفتی بود این شکارافکن کز این صحرا گذشت

نظیری نیشابوری

***

ببین بی رحمی صیاد ما را

که ما را صید خود کرد و رها کرد

صفایی نراقی

***

بيش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار

كو را قفسي باشد و ما را قفسي نيست

پژمان بختیاری

***

زخم شمشیر ندامت، قابل اصلاح نیست

هیچ عاقل زخمی تیغ پشیمانی مباد

طالب آملی

***

گوییا تلخی جان کندن من خواست طبیب

که بجز صبر نفرمود مداوای دگر

هلالی جغتایی

***

دانــم کــــه آه ما را، باشد بسي اثــرهــــــا

ليکن چه ســود وقتي، کز مـــا اثــــر نباشد؟

سلمان ساوجی

***

آتشي در دل من شعله بر افروخته بود

  ديده گر آب نمي ريخت دلم سوخته بود

؟

***

دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش

چه بي آزار با ديوار ، نجوا مي كنم هر شب

محمدعلی بهمنی

***

گر توانم کرد عمری مشق دل سختی چون طور

من هم اندک طاقت دیار پیدا می کنم

طغرای مشهدی

***

امروز مرا، درین شهر حال غریبی‌ست

نی رای سفر کردن و نی روی اقامت

هلالی جغتایی

***

گمان کردم که با من هم دل و هم دین و هم دردی

  به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

شهریار

***

نازم خدنگ غمزه را، کز لذت آزار او

از هم جراحت های دل، دزدند پیکان در بغل

قدسی مشهدی

***

بسکه لرزید دل از شوق تو  ای لعبت مست

شیشه ی توبه ز طاق دلم افتاد و شکست

لعلی تبریزی

***

بی زر نمی توان یافت، جا در حریم کعبه

در خانه ی خدا هم، مفلس مکان ندارد

طغرای مشهدی

***

دنباله نوشتار...