close
تبلیغات در اینترنت
شاه بیت های ماندگار (۵۷)

شاه بیت های ماندگار (۵۷)

گل را برای صحبت خار آفریده اند

دیوانه بلبل! اینهمه غوغا چه میکنی؟

عماد خراسانی

***

رنگت چو بویْ دلکش و بویت چو رویْ خوش

حوری سرشت من، گل رعنای کیستی؟

بابافغانی

***

چگونه گوش توان کرد بر خردمندان

گهی که عشق شود غالب و خرد مغلوب

خواجوی کرمانی

***

ز بس كه در غمت از خويش بی خبر هستم

گمان برند خلايق كه روز و شب مستم

خازن اتابکی

***

سؤال ما نبود غیر آرزوی محال

نشسته‌ایم بر آن در که وا نخواهد شد

کلیم کاشانی

***
ز آوارگان دهر شمارندم ابلهان 

در لامکان قدس مکانم ندیده‌اند

حزین لاهیجی

***

به هر عضوم چنان رنگ تبسم ریخت شمشیرش

که زخم از استخوانم خنده ی دندان‌نما دارد

شوکت بخاری

***

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

حافظ

***

چو استعداد نبود کار از اعجاز نگشاید

مسیحا کی تواند کرد روشن چشم سوزن را

ملا محمد طاهر غنی

***

ما ز رشک صحبت اغیار فارغ گشته‌ایم

چند بر هم می‌زنی مژگان شب نغنوده را؟ 

صیدی طهرانی

***

ای دل نگفتمت که به چشمش نظر مکن

کز غم چنان شوی که نبینی بخواب خواب

خواجوی کرمانی

***

من باغم دل ساخته و سوخته در تب

و او از دم دود من دلسوخته در تاب

چون دید که خون دلم از دیده روان بود

میداد روان شربتم از اشک چو عناب

خواجوی کرمانی

***

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی

هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

حافظ

***

عشق را جز عقل لایق هست و نیست

غیر او معشوق عاشق هست و نیست

عقل اگر گوید که غیر عشق هست

نزد ما این قول صادق هست و نیست

شاه نعمت الله ولی

***

 وفا داری مجوی ازگردش گیتی که کاراو

همه شب بزم چیدن باشد وهرصبح برچیدن

ابولقاسم حالت

***

گفتم که بدانائی از قید تو بگریزم

لیکن بشد از دستم سر رشتۀ دانائی

خواجوی کرمانی

***

گل محمدی من، مپرس حال مرا

به غم، دچار چنانم که غم دچار من است

فاضل نظری

***

***

از ما به شيخ شهر بگو دور دور توست

بار دگر رداي ريا را به بر بكش

تا مست و بي خبر به شبستان مسجديم

بر منبر مراد، هوار خبر بكش

محمود توحیدی( ارفع کرمانی)

***

دل غمگین مرا گر چه بتاراج ببرد

شادمانم که وطن در دل غمگین دارد

خواجوی کرمانی

***

من فکندم خویش را از خاکساری در رهش

او ز استغنا مرا با خاک یکسان کرد و رفت

محتشم کاشانی

***

یاد آن روز که از زلف گره وا می‌کرد

دو جهان بسته ی آن جعد چلیپا می‌کرد

غمزه و قهر و عتاب و گله و عشوه و ناز

بهر صید دلم اسباب مهیا می‌کرد

فیض کاشانی

***

گفتمش دل به خم زلف تو در قید بماند

گفت دیوانه همان به که مقید باشد

هلالی جغتایی

***

عارفانند اهل معنی، مغز می بینند مغز

جاهلانند اهل صورت، ناظران پوست پوست

من نیم از عارفان و نیستم از جاهلان

از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

فیض کاشانی

***

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه ی، وحشی شکاریم

شهریار

***

محتسب از سخت جانی دلم تنها شکست
شیشه را گردن، سبو را دست، خم را پا شکست

سراج الدین علیخان(آرزو)

***

مست آمدم به سیر چمن، ناگهان نسیم

رنگ از رخم ربود و به برگ خزان سپرد

طالب آملی

***

ای گل مشو شکفته و برخویشتن مبال
از جامه‌ای که هفته ی دیگر کفن شود

میرزا محمد افضل (سرخوش)

***

حباب از عهده ی تسخیر دریا بر نمی‌آید
مسخر چون کند الفاظ اسرار معانی را؟ 
صائب تبریزی

***

روزی که کلک تقدیر در پنجه ی قضا بود

بر لوح آفرینش، غم سرنوشت ما بود

غبار همدانی

***

غم نیست گر به خنجر کین می کشد مرا

بهر رقیب میکشد، این می کشد مرا

شرف قزوینی

***

هرگَه از طرّه ی پُرخَم تو کمند اندازی

هرکجا صید دلی هست به بند اندازی

محرم کرمانشاهی

***

ماند در زلف تو دل، وای بر آن صید ضعیف

که به دام افتد و از خاطر صیاد رود

حزنی تونی

***

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

سعدی

***

زاهد نگشت باخبر از نشئه شراب

این عقده را فلک ز دل تاک برنداشت

صاحبکار (سهی)

***

در دشت جنون در طلب منزل دلدار

سرگشته چنانم که ره خانه ندانم

نبهی ثابت

***

به عمد داد سر زلف خود به دست صبا

چه ها که با من هستی، به باد داده نکرد

عارف قزوینی

***

پیغام به من داد دل دربدرم

کای گشته ز یاد من بی کس غافل

درکوی کسی مرا فرستادی تو

کانجا دل خود را نفرستد عاقل

نظام وفا

***

دل گرچه هست صدرنشین بی هوای تو

در تنگنای سینه بود در مصادره

خواجوی کرمانی

***

این دل که بصد عاشق دلخسته جفا کرد

در چنگ تو افتاد و جفا دید و وفا کرد

صا د ق سرمد

***

من از صفای دل خود بخصم دانستم

که پاره ی تن  ما نیز، خصم جانی ماست

امیری فیروزکوهی

***

یک صنم بهرپرستش در تمام عمر ما

هیچ جا پیدا نشد هرچند ما کافرشدیم

امیری فیروزکوهی

***

سر بـــــر دم تیغ تــــو نهادیم به مـــــردی

کس نیست در این عرصه به مردانگی ما

فروغی

***

ای خواجه که روزوشب، پی سیم وزری

دنیا طلبانه، هرطرف دربه دری

گنجت به پسر رسد عذابش برتو

با للّه که ز دیوانه، تو دیوانه تری!

مهدی سهیلی

***

ازدیده رفت و از دل  پرخون نمیرود

در دل چنان نشسته که بیرون نمیرود

اهلی شیرازی

***

کمان چون پیش ابرویش بدعوی رفت از خجلت

تهی کرد آن چنان قالب که آوردند بردوشش

غنی کشمیری

***

دیوانه ام می خواستی، آیا بدست تو

دیوانه ای با این جنون، زنجیر خواهد شد؟

محمدعلی بهمنی

***

نیست تدبیری بجز زنجیرهر دیوانه را

منکه از زنجیر او دیوانه ام تدبیر چیست

نیازجوشقا نی

***

آن را كه خلق خوش هست، تنها نمي گذارند

كي بي حريف ماند، رندي كه خوش قمارست؟

صائب تبريزي

***

تاجم نمی فرستی تیغم بسرمزن

مرهم نمی گذاری زخم دگرمزن

سنا

***

آن طره که هر جعدش صـد نافه ی چیـن ارزد

خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی

حافظ

***

افسوس كه افسانه سرايان همه خفتند

انـــــدوه كه انـــــدوه گساران همـه رفتند

بهار

***

اگر از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عـاشق بیچاره بجایی نرسد

مولوی

***

نيست اين غنچه خندان كه شكسته است به باغ

دل خــونيـــن جگـــران است پـــريشــــــان از تــــو

هلالي جغتائي

***

اگر خواهی عیان بینی جمال کبریائی را

ز پیش چشم جان بفکن حجاب خود پسندیدن

ابولقاسم حالت

***

رفتیم و نشد کس خبراز راز دل ما

با نغمۀ کس راست نشد ساز دل ما

سنا

***

از بیم ملامت رهم از میکده بسته ست

ای کاش که از خانـه بـه میخانه دری بود

یغما جندقی

***

از دل من به کجا مي روي اي غم ديگر؟

تــو کــه هــر جـا روي آخر به برم باز آئي

نظام وفا

***

کس بتو نسبت ندارد این خطای دیده بود

گر بچشم غیر دیدم روی زیبای ترا

صا د ق سرمد

***

مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است

رنـــــدان روزگــــــار خمــــوشی گزیده انــــد

معیني کرمانشاهی

***

هيچ برهاني براي كــذب چـــون سوگند نيست

راستي چون پــرده بردارد، قسم نامحــرم است

صائب تبريزي

***

بود مصاف تو اي چرخ با شكسته دلان

هميشه شير تو آهوي لنگ مي گيــرد

صائب تبريزي

***

دنيا به روي سينه ي من دست رد گذاشت

بر هـــر چـــه آرزو به دلم بـــود سد گذاشت

ميثم اماني

***

آنان که لذّت دم تیغت چشیده اند

برجای زخم دل ،نپسندند مرهمی

سنا

***

داديــم ز كف نقـــــد جــوانــــي و دريغــــــا

چيزي به جز از حيرت و حسرت نستانديم

رعدي آذرخشي

***

ز گردون مرگ می خـواهم حیاتم می دهد بی او

فلک بسیــار زین سان لطف های بی محـل دارد

حافظ

***

سالکی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم، سکوت

معنی صد نکته را در یک سخـن پیچیده ام

معیني کرمانشاهی

***

کجا روم بکه گویم که این چه قانون است

دهان غنچه تو داری وقلب من خون است

صا د ق سرمد

***

سر بسته ماند بغض گره خـورده در دلم

آن عقده هاي گره گشا در گلو شكست

قيصر امين پور

***

عاقبت صیدتوشد قلبم ولیکن دم نزد

گرچه در زنجیرصیادی تو میسوختم

صا د ق سرمد

***

شـــدم از يـــــاد تـو چون قصه فراموش ترين

اي دل از وسوسه ي زلف تو مغشوش ترين

بهروز ياسمي

***

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقــــویم ها گفتنــد و مــــا باور نکردیم

قیصر امین پور

***

گرچه ياران همه از شادي ما غمگينند

بــاز شاديم که يـــاران ز غم ما شادند

قيصر امين پور

***

مــا ز یاران چشم یـــاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

حافظ

***

شکر خوشست و ليکن حلاوتش تو نداني

من اين معامله دانم که طعم صبر چشيدم

سعدي

***

محبوب دلم ز من جـــدایی تا کی؟

من در طلب و تو بی وفایی تا کی؟

سلمان هراتی

***

مـــرا کـــدام جدا کـرد بی گناه از تو؟

سیاه بختی من یا که اشتباه از تو؟

حسین احمدی محبوب

***

مي خورد خون بيشتر هر كس بود آگاه تر

دستگاه غم به قــدر دستگاه بينش است

صائب تبريزي

***

اول اندر كوي او جز نقش پاي ما نبود

آخر آنجا از هجوم خلق، جاي ما نبود

وصال شيرازي

***

نه همين مي رمد آن نوگل خندان از من

مي كشد خار در اين باديه دامــان از من

كليم كاشاني

***

همه ي سهم من از عشق تو غم بود ولي

دوست دارم کـه تو را شاد ببينم اي دوست

سلمان هراتي

***

سيل بر خانه ي من زور چـرا مي آرد؟

من كه بي وقت در خانه ي بازي نزدم

صائب تبريزي

***

 

 

دنباله نوشتار...