close
تبلیغات در اینترنت
شاه بیت های ماندگار (۶۱)

شاه بیت های ماندگار (۶۱)

دل شکستۀ ما مهر و کين نمی داند

ز هر دری که درآيی سوی خرابه رهست

خروش سيل سرشک مرا علاجی نيست

ز سنگ سرمه کی آواز آب می گيرد ؟

سليم تهرانی

***

صورت حال من و طاير تصوير يکيست

که از آغاز ندانسته که پروازی هست

صائب تبریزی

***

خزان به گلشن آزاده گان ندارد راه

نشاط اهل قناعت بهار تصوير است

سلیم تهرانی

***

خزان ز غنچۀ تصوير راست می گذرد

هميشه جمع بود خاطری که غمگين است

صائب تبریزی

***

گاه بر گل می زنم خود را گهی بر خار و خس

طاير رم کرده ام ، از آشيان رنجيده ام

سلیم تهرانی

***

ز دست طا لع بد می رويم شهربه شهر

چو بدقمار که تغيير می دهد جا را

اوجی نطنزی

***

ما ناله فروش جگر محمل درديم

جز ناله کسی نيست رفيق سفر ما

فصیحی هروی

***

سرمۀ چشم هوس بادا کف خاکسترم

گر بدام شعله چون خاشاک دست و پا زنم

میرزا جلال اسیر

***

من آن رنگين نوا مرغم که در هر گلشنی باشم

ز دست يکد گر گلها ربايند آشيانم را

صائب

***

بسنگ رخنه شد از بس گريستم بی تو

ز سنگ سخت ترم که زيستم بی تو

ترابی بلخی

***

فغان که کوه کن ساده دل نمی داند

که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت

صائب تبریزی

***

احتياج و شرم با هم می گدازد سنگ را

آه اگر حرف لب خاموش سائل بشنوم

بیدل دهلوی

***

گريه می آيد به منصورم که دردارفنا

گفت چندين حرف حق، يک حرف حق نشنيد و رفت

منصور حلاج

***

نور پيشانی صبح طربم ليک چه سود

که غم انگيزتر از شام غريبان رفتم

عرفی شیرازی

***

شمع تصويرم مپرس از درد و داغ

حسرتم اشک من عمريست ناگرديده راهی می رود

بیدل

***

در شفق ديد مۀ عيد و اشارتها کرد

پير ما سوی می سرخ به ابروی سفيد

آصفی

***

گويند داغ سوز که واسوزي* از غمش

خود را تمام سوختــم و وانســــوختم

بايندر خان

*واسوختن:  اعراض کردن و روي برتافتن از چيزي و ترک عشق گفتن

***

فغان که بست به بالم، هزارشعله تپيدن

نشيمنی که نبود، آشيانه يی که ندارم

اگر به دير کبابم ، و گر به کعبه خرابم

من کشيده سر از آستانه يی که ندارم

بیدل دهلوی

***

دنباله نوشتار...