close
تبلیغات در اینترنت
شاه بیت های ماندگار (۶۱)

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 585
  • کل نظرات : 57
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 46
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 35
  • بازديد ديروز : 28
  • بازديد کننده امروز : 23
  • بازديد کننده ديروز : 15
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل ديروز: 2
  • بازديد هفته : 251
  • بازديد ماه : 910
  • بازديد سال : 1,207
  • بازديد کلي : 211,753
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.80.7.173
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تبلیغات

پخش کننده

پخش تصادفی بیش از ۵۰۰ دقیقه موسیقی سنتی ایرانی

786

جداکننده

دل شکستۀ ما مهر و کين نمی داند

ز هر دری که درآيی سوی خرابه رهست

خروش سيل سرشک مرا علاجی نيست

ز سنگ سرمه کی آواز آب می گيرد ؟

سليم تهرانی

***

صورت حال من و طاير تصوير يکيست

که از آغاز ندانسته که پروازی هست

صائب تبریزی

***

خزان به گلشن آزاده گان ندارد راه

نشاط اهل قناعت بهار تصوير است

سلیم تهرانی

***

خزان ز غنچۀ تصوير راست می گذرد

هميشه جمع بود خاطری که غمگين است

صائب تبریزی

***

گاه بر گل می زنم خود را گهی بر خار و خس

طاير رم کرده ام ، از آشيان رنجيده ام

سلیم تهرانی

***

ز دست طا لع بد می رويم شهربه شهر

چو بدقمار که تغيير می دهد جا را

اوجی نطنزی

***

ما ناله فروش جگر محمل درديم

جز ناله کسی نيست رفيق سفر ما

فصیحی هروی

***

سرمۀ چشم هوس بادا کف خاکسترم

گر بدام شعله چون خاشاک دست و پا زنم

میرزا جلال اسیر

***

من آن رنگين نوا مرغم که در هر گلشنی باشم

ز دست يکد گر گلها ربايند آشيانم را

صائب

***

بسنگ رخنه شد از بس گريستم بی تو

ز سنگ سخت ترم که زيستم بی تو

ترابی بلخی

***

فغان که کوه کن ساده دل نمی داند

که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت

صائب تبریزی

***

احتياج و شرم با هم می گدازد سنگ را

آه اگر حرف لب خاموش سائل بشنوم

بیدل دهلوی

***

گريه می آيد به منصورم که دردارفنا

گفت چندين حرف حق، يک حرف حق نشنيد و رفت

منصور حلاج

***

نور پيشانی صبح طربم ليک چه سود

که غم انگيزتر از شام غريبان رفتم

عرفی شیرازی

***

شمع تصويرم مپرس از درد و داغ

حسرتم اشک من عمريست ناگرديده راهی می رود

بیدل

***

در شفق ديد مۀ عيد و اشارتها کرد

پير ما سوی می سرخ به ابروی سفيد

آصفی

***

گويند داغ سوز که واسوزي* از غمش

خود را تمام سوختــم و وانســــوختم

بايندر خان

*واسوختن:  اعراض کردن و روي برتافتن از چيزي و ترک عشق گفتن

***

فغان که بست به بالم، هزارشعله تپيدن

نشيمنی که نبود، آشيانه يی که ندارم

اگر به دير کبابم ، و گر به کعبه خرابم

من کشيده سر از آستانه يی که ندارم

بیدل دهلوی

***

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

پخش کننده

786

جداکننده


افزونه های کمکی

اگر مرورگر شما دارای افزونه های کافی برای نمایش امکانات صوتی و نمایشی این وبلاگ نیست.برای این منظور افزونه های زیر را دریافت و نصب کنید
Adobe Flash Player For:

Version:29.0.0.140 pass:soft98.ir

Adobe Flash Player For:

Version:29.0.0.140 pass:soft98.ir

تبادل لگو

وبلاگ شخصی هادی فرهنگ دوست
لوگوی ما برای تبادل لوگو





رتبه الکسا

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد