close
تبلیغات در اینترنت
شاه بیت های ماندگار (۷۴)

شاه بیت های ماندگار (۷۴)

***

به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان

دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

اقبال لاهوری

***

توکمان کشیده ودر کمین که زقید جان برهانیم

به مراد دل برسی اگر به مراد دل برسانیم

هاتف اصفهانی

***

هوای عشق چو کردی دلا بروز نخست

هزار بار گفتم مکن، که کار تو نیست

دلا عنان ارادت به دست یار بسپار

درین مقام چو کاری به اختیار تو نیست

شاهی سبزواری

***

خود را به تربتم برسان ای بلای جان

کاین جان در آرزوی تو بر لب رسیدنی است

کریمپور شیرازی(شورش)

***

صنعان صفت بدام غمت مبتلا منم

ای بیوفا، تو بس بت ترسای کیستی؟

سرخوش

***

درون سینه ز داغ کهنه نشان جستم

به هیچ گوشه ندیدم که یادگار تو نیست

شاهی سبزواری

***

لب تا نهاد ساغر می بر لب تو دوش

من سوختم ز رشک و چو مینا گریستم

الفت عبدالله

***

شرمنده ام که بهر نثار تو جان من

با هیچگونه فلسفه قابل نمی شود

هرچند می دوم ز پی ات جای پا به سر

قطع طریق و طی مراحل نمی شود

پریشان گلپایگانی

***

در ره بادیه آن مست به مقصود رسید

که بپای طلبش نیش دو صد خار برفت

اقبال الدوله

***

ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من

چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم

هاتف اصفهانی

***

داغِ به دل نشسته را،مرگ مگر دوا کند

    جانِ به لب رسیده را رغبت هیچ ترانه نیست

؟

***

مستم از عشق و روا نیست که بیگانه و خویش

گذر آرند و ببینند چنین مست مرا

منم ای دوست به گردنکشی انگشت نما

سرو من،در بر یاران چه کنی پست مرا

پژمان بختیاری

***

***

مسجد ویرانه ی در کافرستانم نجیب

عالمی درمانده از تعمیر بنیاد من است

نجیب کاشانی

***

دادم غمت از دست، به حسرت، دم مردن

چون جنس نفیسی که به ناچار فروشند

شفایی اصفهانی

***

پیش عشق از عقل کی لاف دانایی زنم؟

این قدرها هم من دیوانه نادان نیستم!

عالی شیرازی

***

مگذار کز سموم تغافل شود خراب

باغ محبت تو که دل باغبان اوست

عالی شیرازی

***

مى‏نويسم خط خونابه به لوح رخ زرد

آه! اگر گلرخ من واقف مضمون نشود

فضولی آذربایجانی

***

فرق بسیار است ای یاران  زمن تا کوهکن

آنچه دشمن کرد با او دوست با من می کند

عبدالرزاق فیاض لاهیجی

***

مغنی میگساری میکند ساقی نواسازی

از این شادم که در بزم حسودان شیون است امشب!

نظیری نیشابوری

***

رفت چون دولت ، رفیقان نیز با او می روند

تا بود روشن چراغت با تو باشد سایه ات

وحید قزوینی

***

من آن روزی که دل بستم در آن زلف

چه دانستم که باد و شانه ای هست

مسیح کاشانی

***

این دزدها تمام شریکند با عسس

پیش فلک شکایت دونان چه می بری؟

صائب تبریزی

***

با فلک دست و بغل می روم ای خواجه ببین

که تماشاست تلاش دو زبردست به هم

مسیح کاشانی

***

بی تو در بستر هجران غم این می کشدم

که نیایی تو و کارم به مسیحا افتد

شاپور تهرانی

***

نه از کشتن نه از بستن نه از آزار می ترسم

ز رسوایی اگر ترسم برای یار می ترسم

صیدی طهرانی

***

نظر سوى من نيم‏جان نكرد تمام‏

تمام كار من آخر ز كم‏ نگاهى كرد

سیدعلی اکبرخان بهادر

***

چون حرف تو با باد صبا مى‏گويم‏!

او از ستمت، من از جفا مى‏گويم‏

بارى ز تو نيستم زمانى غافل‏

يا مى‏شنوم نام تو يا مى‏گويم

سيف‏الدين اعرج

***

ذوق دل برداشتن از دهر، بیش از بستن است

به  ز پوشیدن بود، کندن قبای تنگ را

درکی قمی

***

چون تیر که پرتاب کند سخت کمانی

هر جا که فتادیم ز پا ، منزل ما بود

تنهای قمی

***

هرجا که غمی دست وفا در کمری داشت

چون دید مرا آمد و در پای من افتاد

شفایی اصفهانی

***

آشنا آنکه در این دشت به دردِ من و توست

پای پُر آبله ی بادیه گرد من و توست

رباب تمدن

***

رحم ار به دیده ای که خوابش خون است

بخشای به تشنه ای که آبش خون است

ای وای بر آن دلی که شبهای فراق

صبحش دم تیغ و آفتابش خون است

نوعی خبوشانی

***

در قفل فرو بسته ی غمهای دل خویش

آن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم

عبدالرزاق فیاض لاهیجی

***

آسمان سخت و نفس بی اثر، بخت ملول

همه آهنگر این آهن سردیم عبث

نوعی خبوشانی

***

 

دنباله نوشتار...